تبليغاتX
Bring Me To Life - Friday, November 21, 2008

Friday, November 21, 2008


_ همه چیز از آن جا شروع می شود که هوا ابری نیست و حسابی سرد است و جمعه نحس است و من ، تنها ، توی خالی خانه ، حالم خوب نیست . توی این هوای سرد ، ابر که نباشد ، هیچ نمی چسبد بهار . بهار ماه باران است . ماه ابرهای بارور خاکستری و پیاده روی . آره حالم خوب نیست و بیخودی زیر لب می گویم ؛ « من خوبم ! همه چیز درست می شود ! » با این همه تمام اجزای بی شرف بدنم ، لجبازانه نمی خواهند بپذیرند ؛ « یک جای کار می لنگد ! » مثل پاهام که نمی خواهند راه بروند ، قلبم که می تپد تند و تند ، چشم هام که می سوزند ، دست هام که نمی خواهند نگه دارند شیشهء خیار شور را . آخ که چقدر خسته ام . و شیشهء خیار شور ، شترق می افتد روی سرامیک های آشپزخانه و آبش شره می کند و به گند می کشد آشپزخانه را و بد تر از آن روح خستهء مرا . داد می زنم ؛ « لعنتی ! ... » یک وقت هایی دنیا و شیشه های خیار شورش حتی ، با آدم سر جنگ دارند انگار ! نه ؟همین جوری که شیشه های شکستهء پخش و پلا را با جارو جمع می کنم فکر می کنم ؛ « باید با یکی حرف بزنم ! » خیار شور ها را می ریزم توی سطل زباله و فکر می کنم ؛ « باید با یکی حرف بزنم ! » با دستمال می افتم به جان سرامیک های آشپزخانه و اشکم سرازیر می شود ؛ « باید با یکی حرف بزنم من ! با یکی ... »

_ یک دوش آب گرم می گیرم ، لیوان چای توی دستم فکر می کنم ؛ « چه بد که یاد گرفتم ، تنهایی ، با درد هام کنار بیایم . چه بد ! »

_ همه چیز از آن جا شروع که نه ، تنها تمام می شود . و باورش سخت است . درد دارد .

_ من ؟ بسیار ، بسیار غمگینم ...شما ، سرتان سلامت ...

!! Wr by Man | 6 PM | •



Music code

RSS