Bring Me To Life
هنوز هم می توان از تو عاشقانه گفت!
مثل تمام اشک هایی که بی موقع ریختند ، تمام کلماتی که بی وقت گریختند .
بعد یادم می آید تاریک بود اتاق و باران می بارید ،آن قدر که رفته بود زیر باران هر چه خیابان و هر چه کفش . و من تنها سایه ای از بودنت را می دیدم . یک کم از نور چراغ های بیرون افتاده بود روی گردنت و من انحنای گردنت را می دیدم و فکر می کردم این جای داستان را تا آخر دنیا از یاد نمی برم . فکر می کردم تو اگر بروی و خاطراتت هم اگر گم شوند توی کارهای نیمه مانده و قبض های پرداخت نشده ، انحنای گردنت ، با هر باران ِ آخر پاییز ، به یادم می آید .
تو را اینگونه به یاد خواهم آورد . پیر هم که شوی . دور هم که باشی . حتی نباشی ... سایهء سیاهی که تو بودی ، نشسته روی صندلی ، نارنجی خاکستر سیگارت که نورش لبهات را روشن می کرد . انحنای گردنت .
و ترسیده بودم . ترسیده بودم... اگر مرا نخواهد ... ،
من با این همه روزهای مانده چه کنم . من با این همه باران هنوز نباریده ، ابرهای بارور .
بعد اندازهء یک کودک بسیار غمگین اشک ریختم و افسوس لحظه های از دست رفته را خوردم . آن قدر که اشکی نماند برای غلتیدن از گونه هام و من باز دلم اشک می خواست .
حالا کی بشود دوباره باران ببارد و من بی یاد و خاطره ، سرخوشانه این کوچه ها را بروم تا آخر و هی نشخوار نکنم یاد روزهای رفته را .
!! Wr by Man
| 9 AM |
•
