باران گناه
نيست ياري تا بگويم راز خويش
ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
چنگ اندوهم، خدا را زخمه اي
زخمه اي تا بر كشم آواز خويش
بر لبانم قفل خاموشي زدم
با كليدي آشنا بازش كنيد
كودك دل رنجه دست جفاست
با سرانگشت وفا نازش كنيد
پر كن اين پيمانه را اي همنفس
پر كن اين پيمانه را از خون او
مست مستم كن چنان كز شور مي
باز گويم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه مي پرسي زمن
رنگ چشمش كي مرا پايبند كرد
آتشي كز ديدگانش سر كشيد
اين دل ديوانه را در بند كرد
من چه مي دانم سر انگشتش چه كرد
در ميان خرمن گيسوي من
آنقدر دانم كه اين آشفتگي
زان سبب افتاده اندر موي من
آتشي شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ايمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون زپا افتاده آسانم گرفت
گم شدم در پهنه صحراي عشق
در شبي چون چهره بختم سياه
ناگهان بي آنگه بتوانم گريخت
بر سرم باريد باران گناه
مستيم از سر پريد اي همنفس
بار ديگر پر كن اين پيمانه را
خون بده، خون دل آن خودپرست
تا به پايان آرم اين افسانه را
من عاشق این لحظه هستم!!
من هنوز زنده ام!
يه روز رز سياه بودم، بعد شدم بانوي بي نشان حالا هم جهنمي هستم و شايد فردا ... كسي چه مي دونه؟ اما هر كجا باشم اين خونه تاريك رو فراموش نمي كنم و هميشه حتي اگه شده سالي يه بار ميام تا سر بزنم! به ياد روزهاي عاشقي ... به ياد روزهاي دلتنگي! چقدر زود گذشت... پارسال اين موقع من چي بودم!!!!! چه با حال بود. يادش به خير! اما فكر نكنيد عاشقي از سرم پريده ها! نه هنوز عاشقم.... بيشتر از ديروز ... ..
اين جهنمي امروز - هنوز عاشق است
- هنوز ديوونه است
- هنوز لجباز است و يكدنده
و باور كنيد كه نامهربون نيست! كم سر زدن اين جهنمي رو به خونه هاتون دليل بر بي مهري اش ندونيد. گاهي روزگار بازيهاي سختي رو شروع مي كند كه خودمون هم به سختي هاش دامن مي زنيم. من جهنمي شدم چون دارم تاوان لجبازي هام رو پس ميدم! اما
كسي فكر نكنه من ديگه عاشق نيستم ها ! من تا آخر دنيا عاشق مي مونم. تا روزي كه نفس بكشم!
فقط ديگه جنگي وجود نداره!
خوب اما توي اين پست مي خوام با دوستام فقط باشم:
اول از همه مونيكاي مهربون تر از همه دنيام: ببخش شماره ات رو گم كردم. برام ميل بزن . دلم برات تنگ شده بود خانومي ... اما باور كن خيلي ماهي!
دوم رامين جون عزيزم: خوبي آقا؟ حتما" كه خوبي ... كسي كه عشق نهايي رو پيدا كرده باشه مگه بد ميشه؟ نه... رامين جان، جهنم هميشه بد نيست... هست؟
حالا: اين چند تا نقطه اي كه گذاشته اي خيلي حرف مي زنه... اما نه به زبون من!!!! شرمنده ، پيامت رو نگرفتم... راستي " حالا " هم شد اسم؟ واسه گذاشتم چند تا نقطه مي ترسي اسمت رو بنويسي؟
مونيكا: مونيك من چرا اينقدر تلخ تلخ مي كني؟ قهوه تلخش خوبه، زيتون تلخش خوبه، دوست پسر تلخش خوبه، عشق تلخش خوبه! من هم تلخ شدم، پس من بدم؟ نه تلخي جزء لاينفك زندگي امروزه است! من تلخي رو ياد گرفتم چون معلم خوبي داشتم! اون چيزي رو ياد من داد كه هيچكس نتونست توي كله ام فرو كنه! اينكه زندگي بيشتر از اوني كه فكر كني تلخ است و بي رحم!
مهم نيست: به تركه ميگن تو نمي خواي آدم شي؟ ميگه من از اين قرتي بازيها خوشم نمياد!!! تويي كه مياي و سر مي زني پس امكان نداره براي من مهم نباشي... لااقل از توي اين هزار هزار تا اسمي كه وجود داره يكيش رو براي خودت انتخاب كن. خودخواه نباش. خودخواه ها تاوان سختي رو پس خواهند داد!
مونيك عزيزم: من كه هنوز آتيش نزدم! جهنم همه رو ياد آتيش ميندازه ... اما براي من جهنم سرد و تاريك است. سرد و تاريك و سرشار از تنهايي! اين يعني جهنم امروزي ... يعني جهنم من!
رامين جان: زندگي هزار تا لايه داره، هر وقت اراده كني مي توني پشت يكيش پنهون بشي!
من: اين بنده خدا اينجا رو ديده كه بي بخار است فكر مي كنه جهنم خدا هم تو همين مايه هاست... نمي دونم اگه جهنم خدا رو امتحان كنه بازم اين حرفا رو مي زنه يا نه؟
خودت مي دوني: پس روحم است داره مي نويسه؟!!! زنده ام ، زندگي مي كنم. اما من كه علم غيب ندارم بدونم تو كي هستي... تو همون " حالا" و " مهم نيست" نيستي؟ يه ارتباط يكطرفه!!!! تو ايميل نداري؟ وبلاگ هم نداري... به نظر من تو اعتماد به نفس نداري ! يه فكري واسه خودت بكن!
for ever green: تو از من خجالت ميكشي يا من از تو؟ من كه دختر خجالتي نيستم... تو چي؟ راستي تو يكي رو شناختم!!!
رامين: خودم هم نمي دونم... به قول اون بالايي( مهم نيست) من آدم بشو نيستم!!!
يلدا: شعر قشنگي بود.... اما ديگه زياد با شعر حال نمي كنم!( دروغ سال 2007)
خوب، مونيكا و رامين جان كه دوستاي هميشگي بودن و 3 تا كامنت بي نام ونشون هم داشتم که دلم مي خواد حدس بزنم از طرف چه كسي هستند اما به خودم ميگم اين هم ميشه يه تلخي ديگه! نمي دونم چرا گاهي ما آدمها اينقدر بي رحم ميشيم! دلم مي خواد بياد و بگه كه كي هست! يكي از دوستاي قديمي مثل مريم يا شيلا ... كسري يا محمد يا علي؟ من از سر به سر گذاشتن خوشم نمياد... اما ياد گرفتم كه حتي اونايي رو كه ازشون متنفرم رو تحمل كنم!!!
ميرم و اميدوارم زودتر بيام. امروز اينجا باروني است و بارون شديدي ميباره و من به ياد گذشته هام!
اين شعر رو هم تقديم مي كنم به كسايي كه با نام يا بي نام به من سر مي زنن:
شب بزرگ است
اندوه تنهايي من بزرگتر
خورشيدي مي خواهم
به بهانه اولین پست گذاشته شده ... پارسال شنبه ۵ آذر ساعت۹:۸
پنجم آذر ۱۳۸۵

