![]() |
![]() |
|
| غرولندهای مرا با اسپیکرهایon بخوانید. آخر آهنگ اینجا خیلی مخصوص است! |
|
۱۸ شازده کوچولو بیابان را پیمود و فقط به یک گل برخورد. یک گل با سه گلبرگ، یک گل پرپری... شازده کوچولو گفت: سلام گل گفت:سلام شازده کوچولو مودبانه پرسید : آدمها کجاند؟ گل که روزی عبور کاروانی را دیده بود گفت: آدمها؟ گمانم شش هفت تایی باشند. سالها پیش دیدمشان ولی هیچ معلوم نیست بشود کجا پیدایشان کرد، باد آنها را با خودش به اینور و آنور می برد، نه اینکه ریشه ندارندهمیشه به دردسر می افتند ... ( کتاب شازده کوچولو اثر اگزوپری ص۷۷) دیروز توی راه کتاب شازده کوچولو رو برای پنجاهمین بار خوندم . ( دروغ نگم شب عیدی چشم کور شه !!! شاید برای ۳۵ بار!) صبح که از خواب بلند شدم، وقتی می خواستم برم گفتم برش دارم توی راه بخونمش... البته این کتابی که من دارم ترجمه آقای نجفی است و خواهرم ترجمه شاملو... هر دو زیبایی های خاص خودشون رو دارند ، چه از نظر ترجمه چه از نظر ظاهر ! ولی از این قسمت خیلی خوشم میاد ... از قسمت اهلی کردن، از قسمت باغ گل های سرخ و ... در کل واقعا" یه شاهکاره ... - بلاخره خونه تکانی اتاق مشترک ما هم تموم شد ... البته استعمارگر بزرگ( تربچه = خواهرم) خودش رو به بهونه کلاس زبان تخصصی انداخت دانشگاه ... منم که جدیدا" به قول یکی از دوستان پوست کلفت شده ام و ... اما حالا یه حسن داره که هر ۵ دقیقه خواهرم میاد ازم می پرسه فلان وسیله اش رو کجا گذاشته ام!!!!!!!!!!!!!!!!!! ـ شعرهام رو داده بودم نشر پردیس برای چاپ، دیروز زنگ زدند که یه چند تایی اشکال گرفته اند بیایید برای رفع! رفتم و چشمام ۸ تا شد... تقریبا" به ۳/۲ ایراد گرفته بودند... من شعر هام رو براتون می فرستم شما قضاوت کنید ... البته خدایی کپی رایت رو رعایت کنید! دوستم گفته بفرست نشر مشکی ! حالا می خوام همین کار و بکنم ... - با یه نفر که خیلی ادعا داشت مدتها بود کل کل می کردم ... اونم حسابداره ( ارواح دل من !) و البته از جنس مذکر... نه اینکه منم بامردهای فقط ادعا خیلی خوبم !!!!!!! این آقاهه یه جورایی زده بود تو جاده خاکی و حالا نرو کی برو ... تازه فکر می کرد دست فرمونش هم خیلی خوبه ... اما من همونم که یه روزی قبل از اینکه به فلاکت عاشقی بیفتم ( دوستان جدید شاید ندونن که تازه چند وقتی است ترک کرده ام !!!!!) لقبم ضایع کن آقایون بود ... حالا دوباره شدم همون دختر سابق که مایه امید و شادی فمنیست های عزیز بودم ( البته هنوز هم گاهی ...) خلاصه ... دردسرتون ندم که امروز بلاخره چپش کردیم ( من و دوستم ) !!! ما فقط به پلیس راهنمایی رانندگی کمک کردیم ! - راستی ... من شکایت دارم ... اینجا هم پارتی بازی ؟ وبلاگ آقای دکتر مقیمی منو راه نمی ده برای کامنت گذاشتن !!! حالا چرا ؟ شاید ویروسی... چیزی دارم! - حرف آخر اینکه : - آنجا خیلی دور است . نمی توانم این تن را با خودم ببرم . خیلی سنگین است. من هیچ نگفتم. - ولی این تن مثل یک پوسته کهنه دور انداختنی است . پوسته های کهنه دور افتادنی که غصه ندارند... من هیچ نگفتم.( ۲۶/ص۱۰۴/همان کتاب) دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۴۳ دقیقه شب
|
|
+ |
| 11 PM Man |
|
|
7 ثانیه در جهنم امشب به خاطر تو 7 ثانیه در جهنم خواهم بود چون به خاطر تو آن دروغگوی پلاسیده را زیر پاهایم له کردم و برایش مقبره ای ساختم از فضله کبوتر ها 7 ... 6...5...4...3...2 ...1 تمام ! آتشی در کار نبود ... گویا من عدالت خداوندی را اجرا کردم!
|
|
+ |
| 7 PM Man |
|
|
تو به نقش قهوه اعتقاد داری به پیش بینی ، به بازی های بزرگ من فقط به چشم هایت
این روزا یه جورایی برگشته ام به همون دوران شیطنت ها و بازیگوشی ها ... یه جورایی سبکم... دلیلش رو نمی دونم ... گفتم شاید وزن کم کرده ام !!! اما دیدم نه ... همون 54 کیلویی که بودم موندم! - او – هم خوبه ... خبر زیادی ازش ندارم . حتما" مشغول است دیگر ! این روزها حضور خدا رو خیلی زیاد حس می کنم ... حس می کنم دست روی شونه ام گذاشته ! این روزها بوی عزیز رو هم میده ... چقدر یادم رفته بود ... خیلی وقت بود سر خاک عزیز نرفته بودم ! امروز رفتم ... صبح زود! هوا مه آلود بود و بارون آروم آروم می اومد! نشستم کنار عزیز ... خجالت می کشیدم سلام کنم ... اما ... برای عزیز یه گلدون شمعدونی برده بودم ... عاشق شمعدونی بود ... منم عاشقشونم ... بوی عزیز پیچیده بود ... باورتون نمیشه اما به خدا بوی عزیزم می اومد ... نشستم از همه جا براش تعریف کردم ... از مامانی که یکهو تصمیم گرفت رنگ دیوارهای خونه رو عوض کنه و همه ما رو دربدر کرده ... از بابایی که مثل همیشه مطیع مامانی است و همیشه ازش طرفداری می کنه ! از خواهرم که از بس اتاق مشترکمون رو میریزه به هم اعصاب منو خرد کرده ... از داداشی که نیست و هم خوبه که نیست هم بده ... خوب به این خاطر که خوب یه آدم تا اندازه ای غرغرو نیست ! بد به این خاطر که کسی نیست دیگه خرده فرمایشات وقت و بی وقت منو اجرا کنه !!!( درجه خودخواهیم رسید به 140 ) تا رسیدم به خودم ... عزیز وقتی بود همیشه آدم مطمئن بود کسی رو داره که کمکت کنه بی هیچ ادعایی و به حرفات گوش کنه ... کوچیک که بودیم صندوقچه عزیز رو بیشتر از خودش دوست داشتیم ! از بس توش چیزای خوشمزه بود و قشنگ! خدا روحت رو شاد کنه عزیز ! وقتی که بودی هیچک غمی توی دلش نمی موند. خلاصه یکساعتی سر عزیز رو خوردم ... انگار صداش رو شنیدم که : چقدر حرف می زنی ! بلند شدم و اومدم ... ارامش عجیبی داشتم . نرسیده خونه دوباره راه افتادم برای یه کار دیگه ... بابایی به شوخی می گه خانم وقت ملاقات به ما نمیدید؟ خنده ام گرفت ... حدود ظهر بود که برای یه نرم افزار هم زنگ زدم به F که خیلی کمکم کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فقط باید روی خودم حساب کنم و نه هیچ کس دیگه !! این شعار منه از سال 78 تا حالا ... اما گاهی فراموش می کنم ... چکنیم ... انسان ذاتا" فراموشکار است!!! پنجشنبه 4 اسفند 84 |
|
+ |
| 3 PM Man |
|
|
دربدر تر از باد زیسته ام در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید ای تیز خرامان! لنگی پای من از ناهمواری راه شما بود الف.بامداد امروز سرشارم از یه حس قشنگ اینجا داره بارون میاد و من به یکی از دوستهام زنگ زدم! برای اولین بار ... صداش همون طوری بود که فکر می کردم ... آروم و صمیمی ... خوی دیگه ، اینم از شانس منه که همیشه دوستهای خوب خوب نصیبم میشه... راستی یه خبر دیگه : گوشی ام پیدا شد! دوستم می گه : بابا ما از صبح تا شب جون می کنیم ... هزارتا حرف بی ربط رو می شنویم و جیکمون در نمیاد ... هر چیزی که با این پولها بخریم اونقدر حلال است که مطمئن باش هیچ وقت راه دوری نمی ره! راست میگه... من خودم به شخصه یک ریال هم از خانواده کمک نگرفتم ، اصلا" چند سالی میشه که حتی یه جفت جوراب هم برای من نخریده اند چه برسه به ... گوشی اولی که خریدم افتاد یه جای بد!!! توی دانشگاه بودیم ... یادش به خیر ... با سارا و شیرین ... آنتراک درس اقتصاد مهندسی بود با دکتر رجبی . رفتیم دستشویی ... گوشی ام توی جیبم بود که افتاد تویý !!! حالا مونده بودم چیکار کنم... یه جیغی زدم که سارا از دستشویی کناری داد زد : چی شد؟ با عجله در دستشویی رو باز کردم و فقط اونو بهش نشون دادم : گفت : خفه شی ... سوسک بود؟ گفتم احمق گوشی ام! و اشاره کردم به ý !!! بچه ها مرده بودند از خنده ... شیرین می گفت یه پلاستیک دستت بکن و درش بیار! خلاصه ... خدا بیامرزه باباعلی رو ... اومد درش آورد اما ... گوشی دوم از سر حواس پرتی وقتی که می خواستم کرایه حساب کنم گذاشتمش رو سر تاکسی ... حرکت که کرد افتاد وسط خیابون و بعد هم رفت زیر ماشین! این سومین گوشی بود ... البته بگم که گوشی دوم رو دست دوم خریدم و همون بهتر که مرد! خلاصه ... اما این یکی برام چیز دیگه ای بود... و هست ... داره دوباره میاد پیش خودم ؟ باورتون میشد؟ من باور داشتم که پیداش می کنم و کردم . حالا همین شده واسه من یه انگیزه که اگر توی هر راهی با اعتقاد جلو برم موفق خواهم شد. من فكر مي کنم هرگز نبوده قلب من اين گونه گرم وسرخ من فكر می کنم هرگز نبوده دست من اين سان بزرگ وشاد احساس مي کنم در چشم من به آبشر اشك سرخگون خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛ احساس می کنم در هر رگم به تپش قلب من بيدار باش قافله ئي میزند جرس الف. بامداد آره ... به قول یه عزیزی این روزها گاهی خوبم و گاهی نه خوب! اما دارم به یه راه خوب هدایت میشم ... توی زندگیم بین حقیقتها و رویاها داره توازن برقرار میشه ! نمی دونم اما باز سرشارم از انرژی ! برای همگی روزهای خوبی رو آرزو می کنم ! چهارشنبه ۳ اسفند 84 هوا ابری بارانی |
|
+ |
| 4 PM Man |
|
|
عروسکم این روزها سوگوار سیاه پوش هستم - بر دشتهای بی نشان - باور کن جراحت هایم همه به نام " عشق" هستند و دیگر هیچ در فصل گریه آسمان مرا بغضی است بی پروا قسم به چشم های آبی ات من خواهم آمد./ دلتنگم نه برای عشق ، برای خودم که چه راحت شاهد رفتن عزیزانم هستم... چقدر سخته ... امروز پرم از گریه ... آلبوم عکس های دانشگاه رو که ورق می زدم فقط گریه هام می اومدند... بزرگترین غمهای عالم این روزا توی دلم جمعند... کارهای آخر سال داره تموم میشه و غم بی پولی هم به غمهام داره اضافه میشه!!! کارها باید به موقع تموم بشن اما دستمزدها .... من یه دختر ایرانی هستم... بقیه اش رو شما کامل کنید!
|
|
+ |
| 3 PM Man |
|
|
FirSt PaGe mY mAil |
| AboUt mE |
Hold on to me love
You know I can't stay long All I wanted to say was I love you and I'm not afraid |
| پیوندها |
|
شبهای لبریز از هیچ وقتی می خوای زن نگیری متروی متروک پیامبر دیوانه |
|
RSS
|