سارا
اول سلام
ممنون از کامنت های همه دوستان ... واقعا" ممنون
حرف اول:
گاهی آدم به یه جایی می رسه که حس می کنی تمام حرفهایی رو که باید بزنی زده ای ! این روزها خوب یا بد می گذرند ... تند و سریع ... دارم می دوم ... آنقدر سریع که گاهی خودم از سرعت خودم می ترسم ، گاهی توی تاکسی که می شینم با خودم فکر می کنم این همه دویدن برای چی است ؟ می خواهی چه چیزی رو پشت سرت جا بگذاری؟ اما فرصت نمیشه جواب بدم چون که به مقصدرسیده ام و باید کرایه رو پرداخت کنم!می خواهم همه کارهام رو به روال افتاده باشند برای سال جدید ! نمی دونم با چه کوله باری می خواهم به استقبال سال جدید برم ؟!! اصلا" امسال عید رو دوست ندارم ... دوست دارم تمام عید رو در یه جای ساکت و آروم مثل جنگلهای دور افتاده شمال باشم ...
حرف دوم:
صداش رو خیلی بالا برده بود ! من فقط نگاهش کردم ...
- آخه این چه وضعی است؟ چک ۳ ماهه می دهید بعد هم پول توی حسابتون نیست و ...
وقتی عصبانیتش تموم شد بهش گفتم: آقای ک لطفا" بنشینید روی این صندلی ...
ننشست ... به خنده گفتم بنشینید ... حالا ... بعد بهش گفتم : من تمام حرفهای شما رو قبول دارم ... اما شما چرا دادش رو سر من می زنید؟
مگه من چه کاره هستم ؟
فکر کنم خجالت کشید ... یه مهلت ۲ هفته ای ازش گرفته ام ... صبور شده ام ... خیلی صبور ... آروم هستم و شاید به خاطر قرص های ویتامین B1 هست که می خورم !
حرف آخر:
3 تا از دوستانم که یکیشون از صمیمی ترین دوستانم بود ، در جاده کاشان تصادف کردند و دیگه توی این دنیای لعنتی زندگی نمی کنند ...
سارا - میترا - شهین
سارا ...مگه ما شنبه با هم نبودیم؟ مگه قرار نبود که تو - او - را ببینی ؟ پس چرا رفتی؟ چرا ؟
بهانه آپ امرزو این بود :
* سارا جان تولدت مبارک *
سحر گاهان که تابوتم
به روی دوش آشنایان حمل می گردد
تو هم ای آشنای من
دمی از خانه بیرون آی
و با تنها کلامی کز درون قلب بر می خیزد
بگو : عزیزمن ، برو منزل مبارک!
نمی دانم
در تاریکی چشمانت را جستم
در تاریکی چشم هایت را یافتم
و شبم پر از ستاره شد
الف. بامداد
می دانم می دانی قصه عاشقی ام را
می دانم می دانی چشم هایت فانوس های روشن زندگانی ام هستند
می دانم می دانی دوستت دارم
تنها نمی دانم چرا گاهی خوب می شوی ... گاهی ...
افسانه
من اینجا
بر فراز بام آسمان ایستاده ام
تا طلوع خورشید مهربانی ات
را ناظر باشم ...
- او - آمد ... با یه مهربونی خیلی خیلی بیشتر ... دیگه چیزی نمی گه که ناراحت بشم یا بخواد کوچیکم کنه ... خدا خوشحال است ... خوشحالی اش رو حس می کنم ... و پشت سر من ... گفته بودم مهربون است ... حالا بهم هر روز بیشتر از دیروز ثابت میشه ... فقط یه چیز خیلی مهم یاد گرفتم و اون اینکه در هر کاری اگه نتونستی برای ادامه اون راه یه راه حل منطقی ژیدا کنی فقط و فقط به قلبت رجوع کن ... اون هیچ وقت دروغ نمی گه ...
یه عزیزی ازم ژرسیده بود در رابطه با عکس پست قبلی که مطمئنی درب اول برات باز شده؟
حالا با قاطعیت می گم : آره و درب دوم هم باز میشه ... اگه واقعا" عاشق باشم ... اگه دوست داشتنم حقیقی باشه ... اگ واقعا" - او - را دوست داشته باشم اون درب هم باز میشه ... اگرچه ممکنه اونروز من نباشم !!! شاید مرده باشم اما
بلاخره - او - خواهد فهمید
و باور خواهد کرد
و ایمان خواهد آورد که
توی این سرزمین نفرین شده عشق یک افسانه نیست!!
دوشنبه ۱۴ بهمن ۸۴
داستان
اما داستان این عکس
داستان از این قرار بود که :
روزی که من خواستم وارد دنیای - او - بشم می دونستم ۲ درب هست و این دقیقا" مثال همون دنیا است
دنیایی که سراسر رمز آلود است و ... درب اول به روی من باز شد اما درب دوم...
( این داستان ادامه دارد...)
من و من و من
* در من چیزی نیست بجز ذرات غلیظ سرخ
و نگاهم
مثل یک حرف دروغ
شرمگینست و فروافتاده
دارم به کارهام سر و سامان میدم ، یه حسابداری پاره وقت دیگه هم برداشتم و تقریبا" دیگه تمام وقتم پر است این عشق یه خوبی داشت که خوابیدن رو ازم گرفت .... این روزها ساعت 4 می خوابم و 5:30 بیدارم ...نهایت دیگه 6 ... می خواستم یه گوشی بخرم که با خودم فکر کردم وقتی کسی نیست که بهت زنگ بزنه و تو از شنیدن صداش خوشحال بشی فایده اش چیه !!! بی خیال خریدنش شدم ... نمی دونم ... اصلا" روزهای خوبی رو نمی گذرونم ... دیگه توی این دنیا هیچ چیزی رو دوست ندارم ... یه زمان به عشق رفتن از ایرون بودم ولی الان همون انگیزه رو هم از دست داده ام... وقت رو با کار پر می کنم نه برای پول ... فقط برای اینکه زمان زودتر برام بگذره ... دیشب یه تست EQ از خودم گرفتم که خیلی شرمنده خودم شدم !!! براستی انگیزه ای برای زنده بودن ندارم ...
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم در قبله گاه عشق بودی تو معبودم
آرام و آسوده درخواب خوش بودی یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
من با نفس هایم نام تو را خواندم کاش ای هوسبازم با تو نمی ماندم
...
خوش باوری بودم پیش نگاه تو هر دم زچشمانت خواندم کلامی نو
عشق تو چون برگی در دست طوفان بود دل کندن و رفتن پیش تو اسان بود
روزی به من گفتی دیگر نمی مانم گفتم که میمیرم گفتی که می دانم
...
*حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرئت نکرده ا م که در ائینه بنگرم
و آنقدر مرده ام
که هیچ چیز مرگ مرا دیگر
ثابت نمی کند...
خدایا
ازت ممنونم ...
بابت همه دعاهایی که کردم
و اجابت نکردی !!!
*افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گویی ادامه همان شب بیهوده ست
* شعرها همه از " فروغ " ه م ی ش ه دلتنگم ...
می ترسم
ولی از زندگی دو باره می ترسم
دین را دوست دارم
ولی از کشیشها می ترسم
قانون را دوست دارم
ولی از پا سبانها می ترسم
عشق را دوست دارم
ولی از زنها می ترسم
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگا ر من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگا ر می ترسم
"حسین پناهی "
خدایا ما را در تحمل این دنیا قوی کن
امروز داره بارون میاد ... با حس و حال من خیلی جوره ... از ساعت ۱۱ تا ۱:۳۰ دقیقه فقط قدم زدم ... فقط قدم زدم و فقط فکر کردم ... به تمام ۲ ماهی که گذشته بود ... یه بغض بد توی گلوم بود که نمی دونم چرا زیر بارون سرازیر نمی شد و لی الان سرازیره... فقط یه کار نیمه تمام دیگه دارم که فردا تمامش می کنم و بعد اونوقت تمام زندگیم میشه انتظار!! صدای بارون و آهنگ " پدر خوانده " و یه دل پر... دیگه چی کم دارم؟ هر چی که می خوام فراهمه ...ولی باید برم چون ساعت ۲:۳۰ شیفت من شروع میشه ... نمی دونم من اشتباه کردم یا ـ او ـ نمی دونم چرا داره اینطوری میشه ... من هنوز نمی فهمم ... هنوز درک نکرده ام که چرا؟ ولی تنها یک چیز را می دانم:
دیگر به هیچ واژه ی غریبه ای سوگند یاد نخواهم کرد
و دیگر در چشم هیچ غریبه ای عشق را جستجو نخواهم کرد .
نامه ای برای تو که بزرگترین رویداد زندگیم هستی...
دارم مرور می کنم :
یادگانه نخست:
در بگشاييد
شوع بياريد
عود بسوزيد
پرده به يكسو زنيد از رخ مهتاب
شايد
اين از غبار راه رسيده
آن سفري همنشين گم شده باشد
ه . الف . سایه
تمام روزهایی رو که به خاطر اون گذروندم... از اولین باری که با هم صحبت کردیم تا شنبه همین هفته یعنی آخرین دیدارمان با هم ... من برای اون از هیچ چیزی کم نگذاشتم ... صادقانه و عاشقانه " عشق " ورزیدم و از این بابت خیلی هم خوشحالم ... در راهی که انتخاب کرده بودم برام نه غرورم مهم بود و نه هیچ چیز دیگری ... اما نصیب من تنها گریه بود و ...
در هر حال شنبه فقط یک چیز رو فهمیدم که : من برای اون اصلا" اهمیتی ندارم ... ۲ ماه از روزهای زندگیم رو گذاشتم تا " عشق" هر چه می خواهد انجام بدهد و در این راه هم احساس غرور می کردم که دارم به خاطر عشق جلو میرم ... اما هر چه می گذره فقط این موضوع پررنگ میشه که من برای دل خودم فقط و فقط توی دنیای اون هستم و ـ او ـ هیچ علاقه ای به من نداره...
من نمی خوام به زور خودم رو به کسی تحمیل بکنم ...
یادگانه دوم:
من دوستش دارم ...خیلی زیاد... اما بیشتر از این " خرد شدن" جایز نیست ... اون حتی برای من احترام قائل نیست چه برسه به " عشق " !!! نمی دونم من لابلای زندگی اون چی هستم ... یه موش ؟؟ یه عروسک یا " خودم" ؟؟؟؟
یادگانه آخر:
خانه خالي تنهايي
مثل آينه بي تصوير
در شب تنگ شكيبايي
عكسي آويخته بر ديوار
مثل يادي سبز
مانده در ذهن شب پاييز
ه . الف . سایه
تنها یاد است که می ماند... یادت ... خاطراتت و طرح مبهمی از خودت... خیلی خواهش کردم یه عکس برام بیاری اما ... این تنها شکلی است که شبیه تو است ...
من دوستت دارم ... دیوانه وار ...هیچکس رو به اندازه تو دوست نداشتم و نخواهم داشت ... حسی رو که تو به من دادی هیچکس به من نداد ... حسی رو که تو در من بیدار کردی هیچکس در من بیدار نکرد ... اما منم غرور دارم و منم انسانم... برات از هر اونچه که در توانم بود کم نگذاشتم و خدا ( مادرت )هم شاهد است ... حتی پدرت رو هم می تونم به شهادت بگیرم ( شیطان ) اون هم مطمئن هستم بیش از این درنگ رو جایز نمی دونه ... می دونم که شیطان می گه : این پسر من نیست!!!!
من حاضر بودم اگه تو فقط یک بار ... فقط یک بار می گفتی که دوستم داری برات هر کاری رو انجام بدم اما تو نه تنها این کار رو انجام ندادی حتی برام تاریخ انقضاء تعیین کردی ... و بعد هم اون رفتار ... من دلگیر نیستم ... نه اگه فکر می کنی ناراحتم اشتباه می کنی ... فقط دیگه نمی خوام باعث ناراحتی تو بشم ... نمی خوام خودم رو به زور بهت تحمیل کنم ... حقیقت اینه که تو منو دوست نداری ... خیلی ناراحت کننده است ... اما ... من میرم فقط به خاطر خودت ... تمام کارهای من برای تو فقط بچه بازی است ... ولی برای من اینطور نیست پس معلوم میشه تو نه به من علاقه ای داری نه به کارهای من (که تنها انگیزه انجام دادنشان تنها خودت هستی)
آخرین نیایشم برای تویی که بزرگترین آرزوی زندگیم بودی ... هستی و خواهی بود
قشنگم می گوید:
وقتی توالی ثانیه ها
اعتقاد آدمی به نذر - لبخند - را جدی نمی گیرد
بیهوده نباید چشم براه معجزه ی
باور داشت !!!

