تبليغاتX
BrinG Me To LifE
غرولندهای مرا با اسپیکرهایon بخوانید. آخر آهنگ اینجا خیلی مخصوص است!
 

ای آسمون بهش بگو

                         پشیمون می شی

به سوز عاشقی قسم

                        که دلخون می شی

دلم هوای این آهنگ مرضیه رو کرده که توی یه جاده پر از درخت بخونم و آروم آروم قدم بزنم. این روزها ... این روزها ... این روزها ... دلم می خواست کسی بود در کنارم که از ـ او ـ با آنها حرف می زدم ... این روزها از بس بغض هایم رو فرو داده ام گلویم درد گرفته ... این روزها هم خوشحال هستم  و هم اندوهگین تر !!! از قبل ... این روزها سرشارم از دلهره ...

تنها مونس دلتنگی هایم این روزها همین جاست .

+ |  | 1 PM  Man | 

 

نمی دونم ... یه حس بد دارم و اصلا" حالم خوب نیست ... دیشب یه نوبت ویزیت داشتم :

یه دکتر اعصاب و روان  ...   بی خوابی هام اعصابم را خرد کرده ... این روزها فقط دم دمای صبح

می خوابم ... اونهم چه خوابی !!! نشده که من بخوابم و خواب ـ او ـ را نبینم ... در واقعیت اذیت می کند

 و در خواب هم همینطور ... دلم هوای این شعر فروغ رو کرده ... هر چی فکر می کنم بقیه اش یادم

 نمی آید ....

                          

اينجا ستاره ها همه خاموشند
اينجا فرشته ها همه گريانند
اينجا شكوفه هاي گل مريم
بيقدرتر ز خار بيابانند

 

 

+ |  | 12 PM  Man | 
 

ساعت ۴:۲۵ دقیقه بامداد ۳۰ آذر ۱۳۸۴

 

اصرار

خسته
شكسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم
***
از اين فرياد
تا آن فرياد
سكوتي نشسته است.

لب بسته
در دره هاي سكوت
سرگردانم.

من ميدانم
من ميدانم
من ميدانم
***
جنبش شاخه ئي از جنگلي خبر مي دهد
و رقص لرزان شمعي ناتوان
از سنگيني پا بر جاي هزاران جار خاموش.

در خاموشي نشسته ام
خسته ام
درهم شكسته ام
من دلبسته ام.

 ا. بامداد

امشب نمی دونم چی شد ... اصلا" وقتی فکرش رو می کنم خنده ام میگیرد ...

فقط می تونم بگم:

زيبا ترين حرفت را بگو
شكنجه پنهان سكوتت را آشكار كن
و هراس مدار از آن كه بگويند
ترانه بيهودگي نيست
چرا كه عشق
حرفي بيهوده نيست

 

        بيشترين عشق جهان را به سوي تو مياورم
         از معبر فريادها و حماسه ها
        چراكه هيچ چيز در كنار من
         از تو عظيم تر نبوده است
                                                                  كه قلبت
                                                                     چون پروانه يي
                                                                             ظريف و كوچك وعاشق است .

ا . بامداد

فقط می تونم همین رو بنویسم وبگم :

                  برای اذیت کردن من راه های بهتری هم وجود دارد.




+ |  | 12 PM  Man | 
 

 

۱۲:۲۴ دقیقه آذر ۱۳۸۴

همیشه غیر قابل پیش بینی

( اتفاقی بود!)

 

گریه ام گرفته اما نمی تونم گریه کنم چون سر کارم فقط :

خدایا این لحظه ها رو از من نگیر !!!

 

 

+ |  | 12 PM  Man | 
 

 

هزار معبد به يكي شهر …

بشنو :

گو يكي باشد معبد به همه دهر

تا من آن جا برم نماز

كه تو باشي.

ا . بامداد

۲ شب است که من لحظه های تنهایی ام را با  ـ او ـ قسمت می کنم . به شکرانه این نعمت  نمی دانم باید چکنم ! خوشحالم ... دنیایش پیچیده است با یک مهربانی و منطق خاص ... این دنیا همانی است که من همیشه آرزویش را داشتم ... قابل دسترس اما نه به آسانی ... فقط خاص ها می توانند به اعماق آن راه پیدا کنند و اقامت بگیرند!!! ...  از وقتی آمده دنیای من خیلی خاص شده و شبهای من هم همینطور ... رنگ او را گرفته ...راستی رنگ او برای من یاسی است ...گاهی آبی نیلی و گاهی قرمز!!! دیشب ا زمن سوال کرد : حالا امده ای در دنیای من خوب ... حالا چه اتفاقی افتاده؟ و ـ او ـ نمی داند که همه اتفاقها " افتادنی " نیستند ... 

نگاه کن که غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سايه سياه سرکشم

اسير دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستيم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

فروغ

حقیقت این است که :

                      ـ او ـ  برای من حکم نفس کشیدن را دارد.

دنیای ـ او ـ دنیای عدالت هاست ... دنیایی که به خاطر بی ادبی من نسبت به یک پیرمرد هنوز ناراحت است و  تازه می گوید که ـ اصلا" مهربان نیست !!! ـ دنیای او یک دنیای سراسر متانت است ... دنیای او دنیای آرزوهای من است ...

دیشب با هم از  برف صحبت کردیم و اینکه من چقدر دوست دارم یک گلوله برفی را ... و او هم جواب داد که اونوقت منم سرت رو جوری زیر برف می کنم که توی چشمات هم پر از برف بشه و نمی دونید من چقدر دلم برف خواست!!!  نمی دونه که تمام دنیای من ـ او ـ ست . تمام آرزوهای من در گرو یک لبخند مهربانانه اوست . همه باور من خلاصه شده در ـ او ـ

من دنیایش رو دوست دارم . دنیایی که همه زوایای آن از یک مهربانی بزرگ سرچشمه می گیرد ... دنیای پیچیده ای که هر کسی بخواهد سرسری آن را بگردد گم میشود !! و شاید او هم در نهان همین را می خواهد!!! فقط گاهی همان حس مسخره بدبینی ام به  سراغم می آید که شاید تمام اینها برای او یک بازی است و او آنقدر به این بازی ادامه می دهد که  طرف مقابل خسته شود و ...

حضورت بهشتي است

كه گريز از جهنم را توجيه مي كند...

                                    ا.بامداد

ساعت ۴:۱۵ دقیقه است و او حتما" الان خوابیده دیگر ... خداحافظی امشب من با او در ساعت ۲:۴۶ دقیقه بود.

فقط می دانم بی ـ او ـ من نخواهم بود.

                                                                                                    سه شنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۴

                       

 

+ |  | 11 AM  Man | 

عاشقانه

اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر تو ام سنگين شده

 
اي به روي چشم من گسترده خويش
شايدم بخشيده از اندوه پيش

 
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم ز آلودگي ها كرده پاك

 
اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من

 
اي ز گندمزار ها سرشارتر
اي ز زرين شاخه ها پر بارتر

 
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديد ها

 
با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختيم نيست

 

اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من

از تو تنهاييم خاموشي گرفت
پيكرم بوي همآغوشي گرفت

 
 جوي خشك سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو

 
در جهاني اين چنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه

آه اي روشن طلوع بي غروب
آفتاب سرزمين هاي جنوب


 اين دگر من نيستم  ‚ من نيستم
حيف از آن عمري كه با من زيستم
 
آه مي خواهم كه برخيزم ز جاي
همچو ابري اشك ريزم هايهاي


اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ي چنگ و رود ؟


اين فضاي خالي و پروازها ؟
اين شب خاموش و اين آوازها ؟


 اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزه هاي اضطراب


خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنيا هاي من


 اي مرا با شعور شعر آميخته
 اين همه آتش به شعرم ريخته

 
 چون تب عشقم چنين افروختي
 لا جرم شعرم به آتش سوختي

                                                                         " فروغ "

دوشنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۴ ساعت ۳:۴۵ دقیقه صبح

                                                                                  

می ترسم حتی از اونچه که پیش اومده با خودم صحبت کنم  . گاهی حتی فکر می کنم همه اینها خواب بوده ... نمی دونم ...

 

+ |  | 3 PM  Man | 
................
....Oooo..............
.....(....)...oooO...
......)..(....(....)....
.....( _ )....)..(.....
...............( _ )....
... I WAS ............
.......... HERE ......
موافقم
داری اشتباه میکنی
از خدا بخواه همیشه با اون باشی و
وقتی نمیشه با اون باشی رودرروی اون نباشی!
همین
ببین که بازم رد پاهامو با عشق برات گذاشتم . . .
دنیا پر از این رد پاهاست
باید پیداشون کنی
رو شن های خیس ساحل
یا
اسفالت داغ زیر آفتاب چله ی تابستون
وسط دود و دم تهرون!

اینو دوست عزیزم زهرا جان از وبلاگ " نسل خرمالو " برام کامنت گذاشته ...

خواستم اینجا هم ازش تشکر کنم و هم یه چیزی بگم:

     دنیا پر از رد پاهاست ولی برای من فقط یه رد پا وجود داره که به نهایت خوشبختی میرسه!!!        اونم رد پاهای کسی است که از صمیم قلبم دوستش دارم و همیشه آرزو می کنم سلامت باشه و شاد و من هیچ وقت ناراحتی اش رو نبینم ...

          رد پایی که برای من وجود داره فقط رد پاهای - او - ست .

+ |  | 12 PM  Man | 
 

تا دست تو را به دست آرم

از كدامين كوه

                مي بايدم گذشت

                                    تا بگذرم

از كدامين صحرا

از كدامين دريا

                 مي بايدم گذشت

                                    تا بگذرم.

ا.بامداد

 

داره بارون میاد و من از ساعت ۵ عصر تا ۷:۱۵ دقیقه زیر بارون توی پارک قدم زدم  و فقط ۲ تا چیز رو مرتب خواستم :           یا با او یا مرگ !!!

این روزها از مرگ خیلی راحت حرف می زنم و می دونم که من مرگ زودرسی خواهم داشت . خوب خیلی خوبه چون بدون ـ او ـ چیزی توی این دنیا نیست که بخوام به خاطرش این دنیای لعنتی رو تحمل کنم ...

الان هم داره بارون میاد و من هر وقت بارون میاد دیوونه میشم !!! زیر بارون که راه می رفتم کامنتی که

 ـ او ـ برام گذاشته بود رو می خوندم ونمی دونید چقدر دلنشین بود که  بارون  آروم آروم روی برگها

 می خورد  و  من هم آروم ّ گریه می کردم و هیچ کس هم متوجه من نبود...

حالا هم می خواهم باز هم بروم زیر بارون ...( البته نه دیگه بیرون... توی حیات خودمون)

برای همه دعا می کنم ...

 

شنبه ۲۵ آذر ۸۴ ساعت ۹:۴۲ دقیقه شب  برابر با 26 December   سال 2005 میلادی

 

 

 

+ |  | 10 AM  Man | 
 

شنبه ۲۶/ آذر/ ۱۳۸۴  ساعت ۳:۳۷ دقیقه صبح

آرامش انتهای شب ... عاشق این لحظه هستم ... ستاره ها توی یه آسمون ابری و یه خلوت دوستداشتنی با خودت. امروز که جمعه بود خیلی از کارهای عقب موندم رو انجام دادم ولی این روزها سرشارم از حس نوشتن ... نوشتن لحظه هایی که می گذرند و برام خیلی عزیزند .

نمی دانم چرا ... شاید چون حس می کنم راست راستی ممکن است ۱۷ آذر سال ۸۵ من اینجا نباشم !امروز صبح به یکی از دوستام زنگ زدم ... باقیمانده اندک کسانی که سرشان به تنشان می ارزید و البته او هم تا ۳ ماه دیگر می رود!!! - شیوا - دختری که بر خلاف من که درسم را ادامه ندادم و زود کنار کشیدم اما اون تا انتهای راه رفت و بلاخره دکترایش را در رشته روانشناسی گرفت ... من هیچوقت حسود نبودم اگر کمی حسود بودم شاید اوضاع الان فرق می کرد... نمی دانم ... در هر حال وقتی به او گفتم که این روزها سرشارم از حس مرگ در جوابم چیز جالبی گفت: گفت این حس به خاطر این است چون دوست نداری بازنده باشی!!! خندیدم ... رفتم تا سالهای قبل ... همیشه وقتی بچه ها با بوی فرندهاشون قرار می گذاشتند من همیشه تک بودم ... همیشه فکر می کردم کسی که برای من می آید - برای همیشه می آید و می ماند - کسی که ارزش تمام " من " را  داشته باشد !!

راستی بلاخره رمان " صد سال تنهایی " مارکز رو تموم کردم .خیلی دلم می خواست کسی  بود که کمی با او در ارتباط با این کتاب صحبت می کردم ... حیف ... (هیچکس دیگر نمانده که شعور این جور چیزها رو داشته باشد!!!!!! )

با خودم امروز فکر کردم اگه تا دیروز تنهای تنها بودم بی هیچ ردی از -او- امروز یه صفحه رو دارم که از جانب - او - برام نوشته شده ... ۲۳ سطر است حدود ۲۵۲ کلمه دارد با حرف اضافه و ... و تنها ۱ کلمه انگلیسی   ۶ بار از کلمه " من " استفاده کرده و با این نام شروع کرده :

   همون کسی که همیشه دلت می خواد وبلاگهاتو ...

و می دونم که نمی دونه چقدر خوشحالم    مطمئن هستم که نمی دونه این کامنت رو با تموم دنیا عوض نمی کنم    نمی دونه که من با کلمه به کلمه اش زندگی می کنم و گریه ...

بوی قهوه من یاد او می اندازه ... حس آرامش و یه حس خوب ...

چقدر دلم می خواد اگه روزهایی هستند که خوبی این دقایق رو خدشه دار می کنند قبل از اینکه این دلخوشی ها تموم شوند من بار سفر رو ببندم و برم ... اونوقت از اون بالا بیشتر مواظبش هستم که :

- وقتی داره میره تهران حتما" کمربند ایمنی اش رو ببندد

- سرما نخوره چون بیشتر از اونکه بتونی تصورش رو بکنی ضعیف است

- یه کاری کنم که ۱دوره ۶ ماهه قرص های آهن FEFOL  را بخورد تا دیگر سرما خوردگی ویروسی اش به باکتریایی تبدیل نشود و لارنژیت نشه که صدایش در نیاید و 2 هفته تمام درگیر مریضی اش باشد !!

- و همیشه مراقب باشم تا کسی ار متانتش , مهربونیاش، و صبوری اش سوء استفاده نکنه !!

من دوست دارم بمیرم چون اونوقت به اون نزدیکتر هستم

شنیده ام  اگه کسی 40 روز روزه سکوت بگیره  هر آرزویی داشته باشه بر آورده میشه . از صمیم قلبم آرزو می کنم که ...

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

      میرسند از ره که در خاکم نهند       

                                          فروغ

(فقط امیدوارم مرگ راحتی در انتظارم باشه )                                                                                     

+ |  | 9 AM  Man | 
 

در این روزهای سرشار از سرما ... در این روزهای سرشاراز بدی  ... به – او - اندیشیدن   تنها بهانه خوشبختی من است. می خواستم فریاد بزنم که:

 

   اندیشه هایم را ویران نکن

در این دنیای تهی از خوبی و سراسراز بدی ...  تنها دلخوشم به لحظه هایی که به تو می اندیشم پس این باقیمانده امید مرا خاموش نکن ... هر بار می آیی حسی از ویرانی را با خودت داری و من حس می کنم

 می خواهی حتی یادت را هم از من بگیری !!!

 

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من ،

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطرهاست

و در اندوه صدایی جان دادن که می گوید:

" دستهایت را

دوست می دارم"  

                        " فروغ"

 

 

ظهر بود که زنگ زدم به – او-

( قبل تر ها خودم را لعنت کرده بودم که دیگر به  - او – زنگ نزنم  ! )

مثل تمام روزهای قبل اشکهایم می آمدند ... عصبانی بودم و حالت کسی رو داشتم که می خواهند عزیزترین حس زندگیش را از او بگیرند!!! گفتم من که نخواستم شما وبلاگم رو بخونید!!! من دوست ندارم کسی وبلاگم رو بخونه !!! نمی دونم اصلا" می شنید چی دارم میگم یا فقط گریه هامو میشنید ... گفت: دیگه نمی خونم تازه اونبار هم اتفاقی رفتم و خوندم ...

ادامه دادم من خیلی خوب می دونم حتی یکدوم از حرفهای من به دل شما نیست

گفت: اونم یه ضرب المثل بود ! می خواستم شما خیلی ناراحت نباشید !!!!

نمی تونستم ادامه بدم ... سرم سنگین شده بود و قلبم گرفته بود .گفتم : من فکر نمی کنم ناراحتی کسی برای شما مهم باشه ...

                  بعد از این  حرف ...        تلفن قطع شد 

                      گریه هام قطع نمی شدند ... سرکار بودم و اگر بچه ها می دیدند زشت بود...

تا شب هر کی منو دید گفت: خانم ... دیشب نخوابیدید ؟ چشماتون قرمز شده !!

 من در این روزها تنها یک گوشه دنج می خوام که مرتب از من نپرسند چرا نارحتی ؟ چرا چشمات قرمز شده؟ چرا اینقدر ساکتی ؟ یک گوشه دنج و خلوت با  کتابهام و نوار هام . و همین نوشته که از- او – دارم برای من تا انتهای عمر کافیست !!!

                        من به همین اندک مهربانی از او دلخوشم ...

 

 

 

+ |  | 8 AM  Man | 

 

دیروز ساعت ۹ صبح اومدم تا آهنگ پیله های پرواز رو توی وبلاگم بذارم... یه نظر جدید برای پست " قهوه تلخ" گذاشته شده بود!!! اصلا" فکر نمی کردم که از طرف ـ او ـ باشه!!!! هنوز دو سطرش رو نخونده بودم که نتونستم ادامه بدم.... بغضم اونقدر بزرگ شده بود که فقط سرم رو گذاشتم روی کیبورد و گریه کردم ...

"دختر خوب آخه تو واقعا داري اشتباه ميكني.....
چي بگم والا شايد از روي كنجكاوي شايد هم نشه اسمش رو گذاشت كنجكاوي ولي به هر حال امشب وبلاگت رو خوندم"

می ترسیدم بقیه اش رو بخونم ... اشکهام دونه دونه پهن می شدند روی کیبورد...

 "ميگن هميشه هزارتا فكر به دل مهمون هست كه حتي يكيش هم به دل صابخونه نيست "

آره ... می دونم ... می دونم هزارتا که نه   صد هزارتا فکر من هست که حتی یکیش هم برای ـ او ـ مهم نیست !!! لازم نبود اینو بنویسه .... خودم می دونستم ...

" آره من سنگدل هستم ولي ديگه بي شعور نيستم كه هديه كسي رو دور بندازم حتي اگه با سليقه من جور در نياد و بگم قشنگ نبود"
 من هیچوقت نگفتم که   ـ او ـ   ... است                                                                                 اینقدر برام عزیز هست که حتی بدتر از این رو برای خودم توجیه کنم و تازه من اینقدر بی ادب نیستم که از این حرفها بزنم!!!! 

" من اگه گفتم كسي نميتونه توي خلوت من راه پيدا كنه از خودخواهي نيست فقط و فقط از حس متخاصم بودن خودمه كه نميتونم كسي رو قبول كنم "
نمی دونم چرا سعی داره به من بفهمونه فوق العاده است ... من خودم می دونم ...       البته نمی گم که یک تکه از آسمونه ...نه زمینی است ... خاک خاک ... مگه نمیشه عاشق یه تیکه خاک زمینی بود؟    و متخاصم بودن!!! شاید اینطوره اما من اینطور دوست دارم ... اینجوری آدم هر کسی رو لایق این نمی دونه که توی خلوت خودش راه بده و همیشه هم گفتم که فقط اینجور مردها عشقشون ارزش داره!!

" بازم ميگم داري اشتباه ميكني من اون آدمي نيستم كه خالق نشونه هاشو بتو داده ، شايد مشابهت ظاهري داشته باشم ولي زمين تا زيرزمين فرق ميكنه..."
این قسمت رو فقط گریه  کردم ... هیچ جوابی نداشتم بدم جز اینکه : من هیچوقت به ظاهر آدمها توجهی نکرده ام ... و زمین تا آسمون !! نه زمین تا زیرزمین!!!!

" اه ه ه ه ه
خداميدونه واسه اين چندتا كلمه فاسي كه نوشتم چقدر به خودم فحش دادم آخه Keyboard من حروف فارسي نداره و يكي از دلايلي هم كه از وبلاگ خوشم نميا همينه چون اصلا حال و حوصله فارسي خوندن رو ندارم چه برسه به اينكه بخوام فارسي هم بنويسم "

من اگه بدونم ۱ ثانیه منو توی دنیای خودت راه می دی دیگه فارسی نخواهم نوشت ...

" القصه ؛
گفتم شايد بتونم كمكي كنم اعتماد بنفس نداشته(شايدم از دست داده) ات رو بهت برگردونم بقول اون دختره چاق لوس ازخود راضي كه ميگفت آره بابا اصلا هم اونطور كه ميگن خشك نيستم ولي ديگه بار اول و آخرم بود نه ديگه ميخونم نه مينويسم برات
اينقدر هم به خودت سخت نگير بابا تو هم ناسلامتي آدمي ها...
همين!
والاسلام

سيزدهم(به به چه عددي) دسامبر دوهزار و پنج ميلادي
بيست و يك و پنجاه و دو دقيقه "

کمک!!! به من!!!  آره من آدمم اما نه از جنس آدمای امروزی... من فقط دیگه دلم میخواد که برای همیشه بخوابم!!! خسته ام ... نه از ـ او ـ            از خودم ... 

در برابر تو و نوشته هام که جزیی از تو هستند گریه می کنم ... فکر کنم همیشه دوست داشتی گریه منو ببینی ... حالا اما چرا وقتی نوبت به این می رسه که فقط به یه تیکه چند ثانیه ای از گریه های من گوش بدی گوشی رو قطع می کنی !!! من دنیام رو دوست دارم ... دنیایی که این روزا سرشاره از گریه ... و یه حس عمیق دوست داشتن و دگر هیچ !!!!

سه شنبه شب ساعت ۸ دقیقه مانده به ۱۰ ساعتی است که من همیشه اون رو به یاد خواهم داشت ... برای همه همدلی هات ممنونم ... جان (  هرگز جرات نمی کنم اسمش رو بنویسم چون اونقدر برام اسمش حرمت داره که هر جایی اونو نمی تونم بنویسم )

و امروز ... امروز پنجشنبه ساعت ۲:۱۰ دقیقه ... توی راه که می اومدم فقط گریه کردم . نمی دونی گریه کردن یه آدم بزرگ برای بچه ها چقدر غریب است !!!  دلیل تمام دلتنگی های من فقط یه چیز است :

من حاضرم بمیرم اما حاضر نیستم روزهایی رو بپذیرم که بدون ـ او ـ باشم ...

خدایا اگه چنین روزهایی توی زندگی من هست بهت التماس می کنم نعمت مرگ رو نصیب من کن !!!

آمین

 

 

+ |  | 4 PM  Man | 

 

اونیکه مدعی بود عاشقته

تو رو تو فاصله‌ها تنها گذاشت

بی‌خبر رفت و تو این بیراهه‌ها

رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت.....

وای دل رو سوزوندی....آی چرا نموندی؟

 

من و هر ثانیه و جنون  تو،

واسه من همین خیالت هم بسه.

بذار جاده ها اشتباه برن،

ما که دستمون به هم نمی رسه !

 

با حریر پیله‌های کاغذی

واسه من جاده رو ابریشم نکن

من به پروانه شدن نمی رسم،

حرمت فاصله مون رو کم نکن.....

ای دل رو سوزوندی....آی چرا نموندی؟

 

 

آهنگ تیراژ پایانی سریال پیله‌های پرواز

خواننده : علی لهراسبی

 

http://www.paranoid.persiangig.com/Paranoid2.wma

 

 

 

+ |  | 5 PM  Man | 
 

از من بدشانس تر خودمم ... یکی از عوارض قطره پاسی پی که خیلی کم پیش میاد و بندرت  عوارض پوستی آن است که از شانس خوب من نصیبم شده ...

اموز هوا سرد بود و ابری ...به سرم زد که برم بیرون ... دلم یه قهوه تلخ می خواست ... رفتم ‌باما و خودم رو مهمون کردم ... از پشت شیشه های دودی اش ۲ ساعت فقط به رفت و آمد ها نگاه کردم ...

احساس کردم از میون همه این آدم ها همه با یه امیدی راه میروند و قدم بر میدارند اما من ...

بغضی بزرگ گلویم رو گرفت آنقدر بزرگ که حتی با جرعه های قهوه هم رد نشد و من به بهانه شستن دستهام رفتم دستشویی ... اشک هام بی اختیار می آمدند ... از توی آینه نگاهی به خودم انداختم  قیافه ام شبیه آنهایی که به دروغ کسی رو دوست دارند نبود ... نه دروغ نیست ... یه حس بیخود و زود گذر نیست ... اشک هام معصومانه تر از آن بودند که من بتونم کوچکترین اتهامی رو به آنها بدهم ... اما ...           این حسی است که برای ـ او ـ ارزشی ندارد ...  چرا ؟ چرا از میون این همه آدم من باید انتخابم این باشه؟ چرا ؟

 

در شب كوچك من افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي؟


 

+ |  | 3 AM  Man | 
 

ميان تاريكي

ميان تاريكي
ترا صدا كردم
سكوت بود و نسيم
كه پرده را مي برد
در آسمان ملول
ستاره اي مي سوخت
ستاره اي مي رفت
ستاره اي مي مرد
نگاه آبي ماه
 به شيشه ها مي خورد
ترانه اي غمناك
چو دود بر مي خاست
 ز شهر زنجره ها
چون دود مي لغزيد
به روي پنجره ها
تمام شب آنجا
ميان سينه من
كسي ز نوميدي
نفس نفس مي زد
 كسي به پا مي خاست
 كسي ترا مي خواست
 دو دست سرد او را
 دوباره پس مي زد
تمام شب آنجا
ز شاخه هاي سياه
غمي فرو مي ريخت
كسي ز خود مي ماند
 كسي ترا مي خواند
 هوا چو آواري
به روي او مي ريخت
 درخت كوچك من
به باد عاشق بود
به باد بي سامان
كجاست خانه باد ؟
كجاست خانه باد ؟

                                                                                          "فروغ"

این روزها دربدر تر  از باد هستم در کوچه های یاد تو !!! 

                                                              نمی دانم باید ماند یا رفت ؟

اگر فقط به اندازه ثانیه ای حضورم را دوست داشتی ( حضور نابهنگامت تمام دنیایم را بهم ریخت ... گم شدم نمیدانم ... این چه حسی است که من دارم آرزو می کنم از صمیم قلبم که : بمیرم !!! )

   ؟اگر فقط به اندازه ثانیه ای حضورم را دوست داشتی ... تا انتهای دنیا ... تا زمان مرگم  ...  

        آن یک ثانیه برایم کافی بود

 

+ |  | 2 AM  Man | 
 

بر او ببخشاييد
بر او كه گاه گاه
پيوند دردناك وجودش را
با آب هاي راكد
و حفره هاي خالي از ياد مي برد
و ابلهانه مي پندار
كه حق زيستن دارد
بر او ببخشاييد
بر خشم بي تفاوت يك تصوير
كه آرزوي دوردست تحرك
در ديدگان كاغذيش آب ميشود
بر او ببخشاييد
بر او كه در سراسر تابوتش
جريان سرخ ماه گذر دارد
و عطر هاي منقلب شب
خواب هزار ساله اندامش را
آشفته ميكند

بر او ببخشاييد
بر او كه از درون متلاشيست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد
و گيسوان بيهده اش
نوميدوار از نفوذ نفسهاي عشق مي لرزد
اي ساكنان سرزمين ساده خوشبختي
اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران
بر او ببخشاييد
بر او ببخشاييد

زيرا كه مسحور است
زيرا كه ريشه هاي هستي بارآور شماست
در خاكهاي غربت او نقب مي زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه هاي موذي حسرت
در كنج سينه اش متورم مي سازند
 

                             " فروغ"

           خوب نیست اما بیهوده ... و تنها برای دل ساده خویش ... دوستش دارم...

           باید تمام ضعف هایم را به حساب عشقی بگذارید که از یک روز تابستانی گرم ( نه یک روز مه گرفته سرد!!!) شروع شد و نمی دانم تا کجا ادامه خواهد داشت ... امروز آمد با کوله باری از یک خشم پنهان و یک سردی خاص ... مثل بعضی روزها " شوریده" و تنها یک رنگ : قرمز  ناراحت نیستم و پشیمان هم!!! تنها به قول فروغ : بر من ببخشایید تمام حس زنانه گیهایم را که به قول یاران آنها را خدشه دار کرده ام ... بر من ببخشایید که این به تعبیر شما   " عشق" نیست

                                                            یک حس عمیق دوستداشتن است

 و حسی است قوی ...  آنگونه که تا لحظه مرگ با من خواهد بود

 

+ |  | 5 AM  Man | 
 

اي كاش مي توانستم من

خون رگان خويش را

          قطره

                قطره

                       قطره

بگريم

      تا باورم كنند .

ا.بامداد

+ |  | 2 AM  Man | 
 

 

اين روزها شبانه روز آهنگ چكاوك داريوش رو گوش مي كنم.به نظرم زيباترين آهنگ سالهاي اخيرش است . نمي تونم جلوي اشكهامو بگيرم.نمي تونم خودمو از بغضي كه گلومو فشار ميده نجات بدم.نمي تونم به احساس عشق كه مدتها بود منتظرش بودم  فكر نكنم. نمي تونم حسرت روزهاي قشنگ عاشقيم رو كه همه وجودم قلب بود و هيجان و احساس نخورم.   

لبريزم از عشق تو و

سرشارم از هواي تو

دست كدوم غزل بدم

نبض دل عاشقمو

پشت كدوم بهانه باز

پنهون كنم هق هقمو

گريه نمي كنم نرو

آه نمي كشم بشين

حرف نمي زنم بمون

بغض نمي كنم ببين

اين روزها پرم از گريه.اين روزها هواي دلم برفي است.اين روزها همه ابرهاي عالم در قلبم جمع شده اند و دارند خفه ام مي كنند.اين روزها همه سوزنهاي عالم در قلبم فرو مي روند و دلم رو خون مي كنند.اين روزها همه پرنده هاي قلبم به آسمان دور و گمشده اي كوچ كرده اند.اين روزها هيچ ريسماني ندارم كه بهش چنگ بزنم و خودمو از اقيانوس اندوه بيرون بكشم . اين روزها خيلي دورم از روزهاي سالم سرشار .اين روزها پرم از سكوت . سكوتي ژرف از غمي پايان ناپذير.

هذيانهاي دختری در آستانه فصلی برفي . وقتي در برف قدم بر مي دارم ، وقتي در انبوه برف دراز مي كشم و به آسمان و دوردست ابر گرفته نگاه مي كنم چشمم به پرنده اي مي افته كه لحظه به لحظه از من دورتر و دورتر مي شه و من هرگز نمي تونم بهش برسم.و اونجاست كه در عمق برف در دلم نهيب مي زنم كه نگاه كن تو هيچگاه پيش نرفتي .تو فرو رفتي ….

 

+ |  | 1 AM  Man | 
 

سه شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۴   

یاران چه غریبانه   رفتند از این خانه

بهانه آپ امروز کشته شدن عزیزانی هست که هرگز فکر هم نمی کردند که این آخرین سفر زندگیشان است.

روحشان قرین شادی باد

+ |  | 11 PM  Man | 
 

 

من خندیدم در دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی

گفتم ای خواب، ای سر انگشت کلید باغهای سبز

چشم هایت برکه تاریک ماهی های آرامش

کوله بارت را بروی کودک گریان من بگشا

و ببر مرا با خود به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی

                                                         زنده یاد : فروغ

 

دلم یه خواب آروم و راحت ، بدون کابوس - او - می خواهد.امروز عصر رفتم دکتر و دکترم گفت که اگه به همین منوال پیش برم چند وقت دیگه میاد فارابی ملاقاتم! من خندیدم ام اون اصلا" نخندید و من از خنده خودم خجالت کشیدم.درست مثل بچه ای که کار اشتباهی رو انجام می ده و بعد نمی دونه چه جوری جبرانش کنه گفتم: یعنی ا ینقدر وضع من خراب است؟ نگاهی عمیق بهم انداخت و گفت : چی اینقدر اذیتت میکنه؟ و مستقیم توی چشم هام نگاه کرد . چشم هام رو ازش ندزدیدم چون مطمئن بودم هر چقدر که نگاه کنه محال است –او- را ببینه !!! چند ثانیه ای خیره نگاهم کرد . گفتم ببینید آقای دکتر ... که نگذاشت حرفم تموم بشه و گفت : نه شما گوش کن خانم ... تو مثل دختر منی  ، از وقتی 7 سالت بوده بزرگ شدنت رو دیدم--- داری چه بلایی سر خودت میاری؟

اشکهام جمع شدندو بغض پرم دوباره شکست ... به خودم گفتم مرده شورت رو ببرن که دو تا کلمه مثل آدم نمی تونی حرف بزنی و زودی به زرزر می افتی ...سرم رو انداختم پایین ...هیچی نگفت فقط نگاهم کردو یه خنده تلخ ... گفت هنوز هم می نویسی؟ گفتم نه زیاد گفت: بنویس امشب هر چی اذیتت میکنه روی یه کاغذ بنویس و یکساعت فقط به اونها فکر کن . بعد گفت که فقط برام ویتامین B1 می نویسه و یه قطره پاسی پی برای خوابم . و دیگه هیچ آخرش هم بهم گفت اگه به فکر خودت نیستی به فکر پدر و مادرت باش!!

حالا من موندم و یه شب دیگه و لحظاتی که از گریه پر هستند. داره باورم میشه که زیاد حالم خوب نیست متاسفانه تعداد سیگارها هم زده بالا ( 9 تا  در یک روز) ... دارم معتاد میشم!!!

میترسم بخوابم ... و از بی خوابی هم عصبی تر میشم. دیشب خواب دیدم باکس گل و ... را پس آورده بود و من فقط داشتم گریه می کردم... از صدای هق هق گریه هام مامانی بیدار شده بود ... بلند که شدم خیس عرق بودم و فقط نگاه مامانی بود که نگران بود و میدونم میترسه بپرسه ... شایدم فکر می کنه دوباره کابوس سال 81 اومده سراغم ... نمی دونم ...

میترسم بخوابم ... اعصابم بهم ریخته و کتاب صد سال تنهایی مارکز رو نمی تونم روش تمرکز کنم و کتابی رو که بخوام سرسری بخونم اصلا" نمی خونم ...

بغض داره خفم میکنه و هر چی گریه می کنم گلوم باز نمیشه ... احتیاج دارم فریاد بزنم ...عمیق اونقدر که قلبم بلرزه ...کاش هیچوقت این راز رو بر ملا نکرده بودم . احساس می کنم عین یه دلقک شده ام ... هنوز صدای خش دارش توی گوشم است:

 

-          نه، اصلا" قشنگ نبود!!!!!!

-          نفس کار رو نمیگم  ، خود کار رو میگم

-          نه قشنگ نبود!!!!!

و وقتی یادم میاد با چه پر رویی گفتم : من این حرف شما رو حمل بر تعریف از خودم می گذارم حالت تهوع بهم دست میده !!!!!!!!!!!!

 

 

از خودم بدم اومده ... خودم رو تا حالا اینقدر ضعیف و احمق ندیده بودم!

 

 

 

+ |  | 10 AM  Man | 
 

یه کسی آهسته آهسته سر از ویرانه های قلبم بیرون آورد و ....!!!

یه کسی بهم میگه : با زندگیت چه کردی؟  این روزها عجیب دلم هوای شعرهای شاملو رو کرده که سالهای دبیرستان همشون رو از حفظ بودم و بعد که نمی دونم با کی و چی لج کردم که تمام زندگیم شد یه انتظار ...  و  حالا ...

حالا که اون دفتر کهنه . قدیمی رو بار دیگر ورق می زنم و قطره های اشک مجالی برای باز خونی بهم نمی دهند...

یه سیگار نمیشه با خیال راحت کشید ... باید توی اتاق کارم بروم که اونجا چون هواکش خوبی نداره و الان هم هوا سرده و خیلی خوب بوی سیگار توی فضا می مونه تقریبا" همیشه کوفتم میشه ... از یه طرف باید جلوی اشکهام رو بگیرم چونکه از بس که این چند روز گریه کردم گونه هام و پوستم ملتهب  شده ( من بدبخت هر وقت عصبی میشم پوستم حسابی بی ریخت میشه عین دربون جهنم!!!) از یه طرف دیگه هم باید باکسی رو که مریم سفارشش رو داده درستش کنم و یه طرف دیگه این سیگا ر لعنتی  !!! بلاخره این سیگار کوفتم شد و نشستم به زار زار گریه کردن و از بس که احمق شدم یه مشت هم زدم توی سر خودم!!!!

این شعر باقیمانده روزهای جوونی است که هنوز گاهی با طعم خرمالو  و لیمو شیرین به یادم میاد که برای  ـ او ـ می نویسمش ...

 

تو را چه سود

                 فخر به فلک بَر

                                   فروختن

هنگامی که

               هر غبارِ راهِ لعنت شده نفرين ات می کند؟

 

تو را چه سود از باغ و درخت

که با ياس ها

                به داس سخن گفته ای.

 

آن جا که قدم برنهاده باشی

گياه

     از رستن تن می زند

چرا که تو

تقوای خاک و آب را

                         هرگز

باور نداشتی.

 

+ |  | 9 AM  Man | 

 

 سلام نمی دونم این رو کی می خونی یا اصلا" می خونی یا نه؟

دیگه نمی تونم خواهش کنم که وبلاگ رو بخونی فقط امیدوارم یه روز بیایی و بخونی

این فقط و فقط برای تو است ( حالا توی دلت میگی تو نه !!! شما  !!!) باشه .. این فقط برای شما است جناب آقای ... میدونم که آخرش که بخونی میخندی و میگی دیدی گفتم : اعتماد به نفس نداری !!!

و می دونم که برات هیچ ارزشی نداره !!!! 

 

وقتي شب شب سفر بود

توي كوچه هاي وحشت

وقتي هر سايه كسي بود

واسه بردنم به ظلمت

وقتي هر ثانيه شــب

طپش هراس من بود

وقتي زخم خنجر دوست

 بهترين لباس من بود

تو با دست مهربونـي

به تنم مرهم كشيدي

برام از روشني گفتي

پرده شبو دريـــدي

 

 

ياور هميشه مومن ياوريست كه هيچوقت نداشتم اما هميشه در روياهايم آرزوي بودن و نفس كشيدن و قدم زدن با او را داشتم. دوست دارم سر پر درد و سنگينم را در ميان دستانش رها كنم و با آرامش و بي دغدغه اشك بريزم.دوست دارم كه توي روزهاي خودشكستن به دادم برسد و توي شبهاي وحشت مرگم چراغي پر از مهرباني باشد و كاش مي شد ياوري باشد كه شب را از من بگيرد و به خورشيد بدهد . من به يك ناجي عاطفه احتياج دارم كه ازش جان بگيرم . ازش خون بگيرم . ازش هوا و زندگي و نفس بگيرم. من به دستاني احتياج دارم گرم و پرمحبت كه لرزشهاي بي اراده تنم را آرام كند . من به شانه اي نياز دارم كه سرم را بگذارم رويش و عميق نفس بكشم . من آغوشي مي خواهم كه بهم اطمينان و اعتماد بدهد. من لباني مي خواهم كه برايم حرف بزند بي آنكه نيازي به شنيدن جوابهاي من داشته باشد.من چشماني مي خواهم كه به چشمان پرهراس و نگران من خيره بشود و نگاهم را پر از لطافت باران و گل و ترانه كند.من ياوري مي خواهم كه پالتويش را دور بدن خيس و لرزان و تنهاي اين گنجشك خيس از طوفان و بوران و رگبار زندگي بياندازد و كنار شعله هاي گرم درونش او را خشك كند .

ياور هميشه مومن ياوريست كه سالهاست چشمان ملتهبم بدنبال اوست . نمي دانم كجاست و توي كدام جاده بي انتها سرگردان مانده است . مي خواهم هر جا كه هست ديگر پيدايش بشود . دوري براي من نشده عادت ياور هميشه مومن! بايد بيايي كه رگ خشكم از تن تو جان بگيرد.بايد بيايي كه مرا به خودم نشان بدهي . بايد باشي كه بودنت را حس كنم . لمس كنم و بدانم كه هستي و خواهي ماند.بايد نگاهت را ببينم . نگاهي كه هميشه آرزو داشتم ببينم . پر از اطمينان ، سرشار از گرما و حرارت . از دانه دانه مويرگهاي چشمت صداقت و انسانيت و آرامش مي بارد . من آن را مي خواهم . بايد بيايي كه دستانت مرا در آغوش بگيرد . دستاني كه هميشه آرزو داشتم ببويم و ببوسمش . همان دستاني كه بند بندش پر از قدرت و مهرباني بي انتهاست.  همان دستاني كه با نيروي جادويي خود دانه دانه اشكهاي مرا از گونه هايم پاك كند و به دور بريزد. بايد بيايي تا اين اضطراب و لرزش درونم را با قلب پر مهرت دور بريزي . ياور هميشه مومن ! من قلبت را مي خواهم كه پر از خون تميز و پاك و خالص است . قلبي كه لبانم را بگذارم رويش و ضربانش را ببوسم.قلبي كه براي قلب تنها و زخمي ام بتپد . قلبي كه به دغدغه هاي من نخندد و برايم بگريد.من صدايت را مي خواهم كه در گوشم به زمزمه  ، ترانه اي دلنشين بخواند و برايم از روزهاي گرم و پراميد و شاد بگويد. صدايي كه هميشه آرزو داشتم بشنوم . پرطنين ، محكم و خش دار. دوست دارم به خش صدايت گوش بدهم و به همه اطميناني كه در آن موج مي زند . چقدر گرم است . چقدر گرم است . من تحمل گرما را نداشتم اما گرماي وجود تو را مي پرستم .

ياور هميشه مومن ! كاش بودي . كاش مي آمدي .

 

+ |  | 12 PM  Man | 
 

امشب دلم به اندازه یه دنیا گرفته

الان که دارم اینها رو برات می نویسم ساعت ۴:۴۸ دقیقه نیمه شب ۱۴ آذر ۸۴ است و من از سر شب تا حالا اشکهام جاری هستند ... اینقدر دلم گرفته که نگو...

نمی دونم الان کجایی ... اصلا" به حرفام گوش می کنی یا نه؟

اصلا" منو میبینی؟      صدام رو می شنوی ؟

ازت گله دارم ... یادته ؟ همیشه بهم گفتی صبر کن   صبر کن ...

قول داده بودی همراهی که برام انتخاب می کنی یه مرد واقعی باشه  کسی باشه که آغوشش امن ترین جای دنیا باشه... یادته اون شبی که نشونی هاشو بهم دادی؟

قرار بود پولدار نباشه .... خوشگل نباشه ... فقط مرد باشه ... پر غرور و قدرتمند ...

از کوه برتر و پر صلابت تر  ... دستهاش گرمترین دستای دنیا باشه و ...

این بود؟ این همون کسی است که تو به من وعده اش رو دادی؟ شاید اشتباه شده ... شاید این ...اون نیست ستاره روی شونه چپ / چشمای مغرور/متین/ با حیا و مهربون !!!

این منو نمی خواد .... این اصلا" از تمام دختر ها بدش میاد ... این اون کسی نیست که من تمام سالهای عمرم رو به انتظار اومدنش سپری کردم...

احساس مي كنم

در بدترين دقايق اين شام مرگزاي

چندين هزار چشمه ي خورشيد

                                  در دل ام

مي جوشد از يقين

ا.بامداد

بدترین دقایق زندگیم دارند سپری می شوند ... و من احساس می کنم هزاران سال است که در این دنیا

زندگی می کنم ... نمی دونم چیکار دارم می کنم ... اون همون کسی است که نیومده اونقدر برام

ارزشمند است که نمی تونم ببینم هیچ کسی اون رو نادیده می گیره یا بخوان ازش سوء استفاده کنن ...

از بس که متین است احساس می کنم این مجموعه در بعضی موارد  ...

فقط می دونم خیلی براش ارزش قائل هستم و خیلی دوستش دارم... چرایش رو هم می دونم اما

نمی دونم چرا اون حاضر نیست به هیچ قیمتی حتی برای ۱ ثانیه من توی دنیای خودش راه بده!!!

اون روز خواهش کردم که وبلاگم رو بخونه اما اون در کمال خونسردی و بیرحمی گفت:

نه ، از وبلاگ خوشم نمیاد... حال و حوصله و وقت خوندنش رو هم ندارم!!!!

یا برای اون باکسی که چقدر از خودش، از یادش نیرو گرفتم تا درستش کنم : اصلا" قشنگ نبود!!!

آه

كاش هنوز

            به بي خبري

                         قطره ئي بودم پاك

ا.بامداد

کاش ...

              خسته ام ... فکرم خسته است ... و چقدر تلخه که حتی برای گریه کردن هم جایی رو نداشته باشی که راحت هق هق گریه هات فضا رو پر کنه و ترسی از بهم خوردن سکوت نداشته باشی... امشب ماه هم نیست ... خدایا من فقط تو رو دارم ... من نمی تونم دیگه ادامه بدم... من تنهایی دیگه نمی تونم ادامه بدم ... دیگه براش نمی نویسم ... برای تو می نویسم ... تویی که اونو به من نشون دادی و خوب می دونی داره چیکار می کنه!!! خرد می کنه براش هم مهم نیست چیه ... آیا به حق داره خرد میشه؟ ... راستش دیگه نمی خوام زندگی کنم ... دنیات رو دوست ندارم ... همش بدی است و دروغ و ریا کاری و یه مشت آدمهایی که فکر می کنند خیلی انسان هستند ...

کتاب صد سال تنهایی گابریل گارسیا را دیروز خریدم ... باید بخونمش ... بارها و بارها اونو قرض گرفتم که بخونمش

و نشد که تمومش کنم... آخه باید بدون وقفه بخونیش ... حالا می خوام شروع کنم ... دقایق معکوس زندگیم رو می خوام فقط بخونم ... بنویسم و فیلم ببینم ...

تصمیم خودم رو گرفته ام ؛ تو هم به من خیانت کردی  فهمیدم که :

          خدا هم دروغ میگه                  خدا هم اشتباه می کنه 

اما تاوان اشتباه خدایان رو ما انسان ها می دهیم ...     

 

+ |  | 11 AM  Man | 
 

بر پله های متروک زندگیم

                                ردی از  ـ او ـ

                                                        روئیده

 

+ |  | 9 AM  Man | 
 نویسنده: ...                                                         شنبه 5 آذر 1384 ساعت:9:8

: Just one thing:
I don't wanna read this page buy I've say just one thing...
I TOLD YOU,"YOU DON'T HAVE ANY SELF-CONFIDENCE

 

 

 

I don't wanna read this page

 

 

I TOLD YOU,"YOU DON'T HAVE ANY SELF-CONFIDENCE

 

فقط یک نفر هست که به نظر اون من اعتماد به نفس ندارم

فقط یک نفر هست که دوست نداره این صفحات رو بخونه

و فقط یک نفر هست که اگه حتی من بمیرم برای اون اهمیتی نداره

 

 

                                                

+ |  | 6 PM  Man | 
 

من سایه تو هستم

              سایه ای چشم براه یک لبخند مهربان

 

+ |  | 3 PM  Man | 
 

-          زیر بارون بدون چتر

-          پاییز ... به خاطر خش خش برگها  ... به خاطر غمش ...

-          مشکی

-          لیمو ترش به خاطر تلخی اش ...

        

نمی دانم ... حس غم پاییز  بدون حس عشق مگه میشه؟!!!

  جواب تمام حرفهام :

                     یا سکوت

                   یا نیش و کنایه

                   یا گریز!! ( مشترک مورد نظر در دسترس نیست!!!)

می گریزی چون خودت حس می کنی ممکنه تمام اینها یه حس واقعی باشه و اون وقت مجبور خواهی شد از پیله خودت بیرون بیایی ... پیله ای به دور خودت کشیده ای و فکر می کنی از تمام بدیها دورت می کنه .

در درون خودت حس آرامش داری و اونجا دیگر کسی نیست که با دروغ هاش ، با ریا کاری هاش و ... آزارت بده ... نه؟

به قول خودت دیگه اجازه نمی دی کسی وارد دنیات بشه و اون رو بهم بریزه !! در دنیات بازه و هر کسی می تونه واردش بشه اما موندن براش سخته!!!! نمی تونه بمونه!!!

اونروز که این حرفها رو میشنیدم فکر می کردم باید یه خبرایی باشه اما نمی دونستم چقدر این زخم عمیق است ...

      نمی خوام عقب بکشم ... من عاشق تو نیستم که امروز باشم و فردا فارغ از تو و دنیای تو

من فقط و فقط دوستت دارم ... بدون اینکه خودت بخواهی... هر روز از قبل بیشتر دوستت دارم ... بدون دلیل هم نیست ... غرورت  متانتت و تمام حجم سایه سنگین و مغمومت ... یه اتفاق هم نیست ... بچه هم نیستم که یه احساس بچه گانه داشته باشم ... شاید باورت نشه اما من از سال 81 منتظر دیدنت بودم ... بگذریم

اما فقط یه چیز رو بدون

سکوت تو

             شکستن غرور من است ( غروری که البته دیگه وجود ندارد)

و انکار تو

              ابتلای من

بدون که  نبودنت ... نیامدنت و ... حضورت رو در دنیای من کم رنگ نمی کند

تو مردابی

ساکن و بی صدا

گنگ و مبهوت

تهی از هیاهو

 چگونه مرداب می تونه حس عاشقی نیلوفر رو حس کنه وقتی همه اون چیزی که القا می کنه حس مرگ و سکون و یکنواختی است؟

مرداب هرگز دلیل عشق نیلوفر رو نمی فهمه ... نیلوفر اما همیشه عاشق دردرون مرداب می مونه

کاش منم می تونستم نیلوفر مردابت باشم

من اما جویبار شاد دشتهای همیشه سبز عشق هستم

و به سوی تو" مرداب مغموم تنها"  سرازیر شده ام

می دونم سنگهای زیادی سر راهم هستند اما به قول یه عزیز ( که خیلی هم عزیزه )" من همون یه باریکه آب جاری بازیگوش و شیطون هستم که از هر جایی سرازیر میشم خطر می کنم و با کوچک و باریک بودنم توی دل سخت ترین و بزرگترین صخره ها جا باز می کنم"

باشد که بلاخره به سوی مرداب غم آلود راه پیدا کنم و

         مرداب سرد دلت رو چون دریاچه کوچک محصور در تنهایی کوه ها

                                                          غرق در وجد و سرور و شور زندگی و عشق کنم!!!

 

 

 

+ |  | 2 PM  Man | 
 

امشب می خواهم برایت از ثانیه هایی بگویم که می گذرند اما به طولانی بودن عمر کاج ها...

این روزها دلم بی بهانه بهانه ات را می گیرد

این روزها چشمانم غیر تو را کورند...

باورم کن

نه به حرمت احساسی که می توانی هزاران بار آن را در بوته آزمایش بگذاری

خردش کنی  . . .     پایمالش کنی و ببینی هنوز جان دارد!!

نه به خاطر چشم هایی که می توانی تمام اندوه بزرگ

                                                        - بی تو بودن را-

                                                                                در آن ببینی

و نه به خاطر قلبی که نمی داند کدام آزمایش را بدهد تا دیگر محکوم به دروغ نشود

 

            و پاهایی که تو را می دوند < به خدا قسم از باد بیشتر>

 

               ترس هایت را بسپار به باد

               دلواپسی هایت را هم

               تردید هایت را هم

من با تو در معنای عشق نشستم و قداست نا گزیرت را زانو زدم

باور کن نبض بودنم تنها برای تو می زند

 

 

+ |  | 2 PM  Man | 
 

کاش می توانستم برایت بگویم

             از تمام شبهای بی تو

            از تمام بی رحمی های دل آزارت

کاش می توانستم بگویم:

                    نگذار

                               نه سیاهی

                               نه سکوت

                               نه غرور

         و نه هیچ

                 لبخندت را از من بگیرد

   کاش می توانستم بخواهم از دنیایت

                      که بگذاری شیرینی لبخندت

                                             تلخی بی رحمی هایت

                                                     را بیرنگ کند.

کاش می توانستم برایت بگویم:

             هر جا که هستی باش

           با من باش

          برای من باش

                 تا همیشه...

 

+ |  | 7 PM  Man | 
 

پشت پنجره زندگیش

                       سایه من

                              -هراسناک و بی پناه-

                                                        جای گرفته!!!

...

       با من غریبه است ...

                       تنها کسی است که حرفهایم را نمی فهمد

                       تنها کسی است که وقتی برای خواندن حرفهای تنهایی ام  ندارد

                     و         

                                           تنها کسی است  که برایم وجود دارد

 

 

 

+ |  | 6 PM  Man | 
 

 

     این روز رو برای همیشه به خاطر خواهم داشت

آره ممکنه درست باشه

           و من هیچ اعتماد  به نفس نداشته باشم 

                  اما ...

                  از امروز به بعد ...

 

     گذشته محو شد

                     گم شد 

                                  و فردا...         تنها تویی که می مانی

                                                                             یا خودت      یا خاطراتت

                      من شاید اولین بنده ای باشم

                                                    که خدایم را امتحان کردم

                                                     که خدایم را خلق کردم

                        تو را خلق کردم در لحظه هایم

                                                        تا بیافرینی من را از من

                                  خلقت کردم تا

                                         " آدم " باشی برایم

                                 خلقت کردم تا خدایی ام را کنی ...

 

      همه تردید هایم را هم سپردم  به

                              " یکی بود" و " یکی نبود" ها

 

                 

                                

+ |  | 8 PM  Man | 
 

                     هیچ می دانی سکوت مرداب گونه ات چگونه می آزاردم؟

             چون سنگی که بر شیشه پنجره ای

                                    ناگاه

                                                  می نشیند

 

اما نمی دانی که

                 از روزنه شکسته شده

                                     نور بیشتری می تابد!!!

 

 

 

                    

+ |  | 8 PM  Man | 
 

 

 

عطر ياد تو چه آرام آمد.
                               و چه آرام مرا پيدا کرد
.
و چه آرام مرا عاشق کرد .
                              و چه آرام مرا رسوا کرد.

                                                                                                       ( شاعر: ناشناس )

 

 

+ |  | 1 PM  Man |