13 ثانیه
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13
13 ثانیه به نیت روز تولدت
به نیت همه زیباییهای خشن اما مهربانت
به نیت همه غرور بی نهایتت
13 ثانیه یه یادت
قشنگترین ثانیه های زندگیم گذشتند
با خیال تو
برای تو
به یاد تو
خدایا
بگذار خاطره هایم را مرور کنم ...
نگاه اول:
آن روز باران می آمد ... (شاید برای تنهایی من می گریست )
شاید هم به خاطر حرف او ( ... دلم برایت می سوزد)
آسمان با ز شد و او ذره ای از دروازه های دلش را برای من باز نکرد ... و من ... من که حسرت یک لحظه , فقط یک لحظه مهربانی اش برای من به بزرگترین آرزوی زندگیم بدل شده... یک لحظه مهربانی ... یک لحظه بدون حس حقیر شمرده شدن, یک لحظه بدون حس دشمنی , جنگ یا نفرت ...
نگاه دوم:
حرفهایش چون شمشیری بودند زهر آلود اما نمی دانست دل عاشقم از جنسی است که زخم بر نمی دارد ...
شاید هم برداشته ... نمی دانم .به آن فکر نکرده ام ... احتیاجی نیست ... مهم این است که اکنون او به عنوان یک غریبه ....یک بیگانه دشمن که آرزوی خرد کردن استخوان هایم را دارد در جاده های زندگیم ، راه می سپارد!!!
نگاه سوم:
حرفهای سرشار از نا مهربانی ات را
دوست دارم.
نگاه چهارم:
نمی دانی با چه شوقی برای شنیدن صدایت زنگ زدم ( هر چند دلم پر از هراس بود چرا که
می دانستم برای من از این آسمان چیزی نخواهد بارید جز سنگ!!)
یک مقدمه ...(دوست ندارم هیچوقت از گل نازک تر به او بگویند)
و تنها دوست داشتم بدونم چه گلی را دوست دارد؟ اما...
- توصیه هایتان را بگذارید برای بعد ... الان مهمان دارم!!
داغ شدم ... خندیدم ... یخ شدم ....
نمی دانم .... فقط پرسیدم از خودم چرا؟
من ... مغرور ترین – پر ادعا ترین ... حالا در برابر او
چنین حقیر... چنین نا توان ...
نگاه آخر:
خدایا مرا چه کرده ای؟
تولد من
امروز بارون اومد
پائیزان هم شروع شد
برگای رنگارنگ توی راه ها و نم نم بارون
وقتی اولین بارون پائیزی میاد همه به من تولدم رو تبریک میگن
اما ... پائیز امسال برای من خیلی غم انگیزه
دیگه توی این دنیا چیزی ندارم که برای از دست دادنش نگران باشم
بیهوده
تو نيستي
اين روزها بيهوده هستند
بيهوده اين رودخانه
موج بر مي دارد و مي درخشد
ما بر ساحل آن نخواهيم نشست...
جاده ها كه امتداد مي يابند
بيهوده خود را خسته مي كنند
ما با هم در آن ها راه نخواهيم رفت ...
دلتنگي هاي من
هم بيهوده است
ما از هم خيلي فاصله داريم
نخواهم گريست...
بيهوده تو را دوست دارم
بيهوده زندگي مي كنم
اين زندگي را قسمت نخواهيم كرد.
زندگی
این اندوه را
چگونه می توانم به دیگران بفهمانم که قلبم کوچک است
برای عشق
و رمقی برای ادامه دادن ندارم؟
شقیقه هایم از درد
منفجر می شود
فهمیدم... دیگر فهمیدم
نمی توانم این موضوع را
به دیگران بفهمانم
که:
- بی تو نمی توانم زندگی کنم -
بی حوصلگی های پنجشنبه و جمعه
شب آلوده است
سرشار از بی حوصلگی های پنجشنبه و جمعه هستم
دلگیرم
دور میشوی...
سپیدی های دفترم به سیاهی می روند
برای تو
آب - یخ - سیگار
یخ ها در لیوان آب می شوند و سیگارها دود
و دوباره خط می خورد
داستانک عاشقی من
سر فصلش رو به اتمام است
ادامه اش تنها خط خطی است
- دوباره آب
- دوباره یخ
- دوباره سیگار
- این داستان ادامه ندارد!! -
بی تو
بی تو در این دنیا
آرزویی برای دست یافتن
مجالی برای زندگی کردن
و عشقی برای عشق ورزیدن
ندارم.
نام تو
با نام تو
طلسم شبهاي سياهم شكسته مي شود
و با نام تو
روزهاي بيداري ام به ظلمت می رود.
رویا
دیدنت چه آسان است
وقتي شبانه در روياهايم هستي
و یافتنت چه دشوار
وقتي در بيداري روزم
مه
تو رفتي
و من پشت سرت مه پاشيدم
بگذار جاده ها مه آلود باشند
تا ديوانگي ام را كسي نبيند...
گم کرده
بيش از سفيدي
سياهي دارم
بيش از شادي، اندوه
با كدامين درد بميرم؟
در هر راه
تو را گم كرده ام
طعم بودن
حدس مي زنم
كه مي روي ...
و به دنياي من
پا نخواهي گذاشت...
التماس نمي كنم
از پي ات نمي دوم
اما صدايت را در من جا بگذار!
مي دانم
دل تو سهم من نيست
راهت را نمي بندم
اما عطرت را در من جا بگذار!
مي دانم
من در دنياي تو جايي ندارم
خيلي ويران نمي شوم
از پا نمي افتم
اما وقارت را در من جا بگذار
احساس مي كنم تباه خواهم شد
- بعد از رفتنت-
و من خيلي غمگين مي شوم
اما گرمايت را در من جا بگذار!
مي دانم فراموشم كرده اي
و من اقيانوسي خواهم شد سياه و غم انگيز
اما طعم بودنت را در من جا بگذار
هر طور شده خواهي رفت
و من حق ندارم كه تو را نگه دارم
اما خودت را در من جا بگذار!!
نذر
مي خواهم دستانم را نذر تو كنم
تا فقط به ياد تو
قلم بر دارند
و به ياد تو
قلم بر زمين بگذارند
آمدنت ... رفتنت ...
به جان تو سوگند
از تو گلایه ای نیست اگر بگذاری و بگذری
آمدنت درست به موقع بود
آمدنت مثل نزول یک پیامبر بر قومی از دست رفته بود
...
و رفتنت همچون رفتن آب از دریا
همچون خاموش شدن خورشید
...
شبانه های بی تو ..
ستاره های سربی فانوسکای خاموش منو هجوم غصه از یاد تو فراموش
تو بال و پر گرفتی به چیدن ستاره دادی منو به خاک این غربت دوباره
دقیقه های بی تو
پرنده های خستن
آینه های خالی
دروازه های بستن
اگه نرفته بودی جاده پر از ترانه کوچه پر از غزل بود به سوی تو روانه
اگه نرفته بودی گریه منو نمی برد پرنده پر نمی سوخت آینه چین نمی خورد
شبانه های بی تو یعنی حضور گریه با من نبودن تو یعنی وفور گریه
از تو به آینه گفتم از تو به شب رسیدم نوشتمت رو گلبرگ تو رو نفس کشیدم
از رفتن تو گفتم ستاره دربدر شد شبنم به گریه افتاد پروانه شعله ور شد
سوگند
سوگند که بجز حضور یادت بر لحظه هایم هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفتم
حتی عشق را
من همون جزیره بودم ...
من همون جزيره بودم خاكي و صميمي و گرم
واسه عشقبازي موجا قامتم يه بستر نرم
يه عزيز دردونه بودم پيش چشم خيس موجا
يه نگين سبز خالص روي انگشتر دريا
تا كه يك روز تو رسيدي توي قلبم پا گذاشتي
غصه هاي عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي
زير رگبار نگاهت دلم انگار زير و رو شد
واسه داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس كشيدي انگار نفسم بريد تو سينه
ابرو باد و دريا گفتن حس عاشقي همينه
اومدي تو سر نوشتم بي بهونه پا گذاشتي
اما تا قايقي اومد از من و دلم گذشتي
رفتي با قايق عشقت سوي روشني فردا
منو دل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا
ديگه رو خاك وجودم نه گلي هست نه درختي
لحظه هاي بي تو بودن مي گذره اما به سختي
دل تنها و غريبم داره اين گوشه ميميره
ولي حتي وقت مردن باز سراغت رو ميگيره
ميرسه روزي كه ديگه قعر دريا ميشه خونه ام
اما تودریای عشقت باز يه گوشه اي مي مونم
