و آدم های نحس بوگندو !!!! و خوب می دانم جای من این جا نبوده و نیست .
صبح یکی از روز های دلپذیر ماه مارس ، یک کم ساز بزنی ، هر چیزی که شد ، هر چقدر هم که مزخرف بود . کمی لبخند بزنی . کمی کتاب بخوانی . چند خطی شعر . چای بنوشی . گیرت اگر آمد ، قهوه ای ، چیزی .
و فکر کنی تمام این سال ها ، با تمام سختی هاش ، گذشت .
گذشت و اینش از همه وحشتناک تر است .
و یک وقت هایی فکر می کنم چه صبورم من و فکر می کنم ببینی کی و کجا لبریز شود کاسهء صبرم و فکر می کنم چه خسته ام از این همه فکر که بسته اند راه گلوم را و دارم خفه می شوم از هر چه کلمه و ای کاش .
کاوه می گوید ؛ « دیروز توی سوله دعوا شد ... » وای خدایا . دوباره یادم می اندازد . یک ماداگاسکار واقعی ! چرا تمامش نمی کنند ؟ بقیه اش را نمی شنوم . گور پدر پسر های دماغ عملی و دختر های زشت باکره . میلم به غذا نیست . دلم می خواهد بروم این راه خاکی را تا ته ببینم به کجا می رسند این مورچه ها آخرش .
بی خیال هر چه اقتصاد دان و فریدمن و کینز و ... ، گوشم را می سپارم به آواز پرنده ای نه چندان دور دست ، باد هم می آید از میان پنجره های باز و می رود زیر شالم ، تکان می دهد آرام موهام را ، چشمم به سبزی چمن ها و سوله که از این جا پیداست و بسیار هم زیباست... یادم می رود!
این جا ، ماداگاسکار من است ، صفر درجه بالای خط گه !!!!!...
Friday, November 21, 2008
_ همه چیز از آن جا شروع می شود که هوا ابری نیست و حسابی سرد است و جمعه نحس است و من ، تنها ، توی خالی خانه ، حالم خوب نیست . توی این هوای سرد ، ابر که نباشد ، هیچ نمی چسبد بهار . بهار ماه باران است . ماه ابرهای بارور خاکستری و پیاده روی . آره حالم خوب نیست و بیخودی زیر لب می گویم ؛ « من خوبم ! همه چیز درست می شود ! » با این همه تمام اجزای بی شرف بدنم ، لجبازانه نمی خواهند بپذیرند ؛ « یک جای کار می لنگد ! » مثل پاهام که نمی خواهند راه بروند ، قلبم که می تپد تند و تند ، چشم هام که می سوزند ، دست هام که نمی خواهند نگه دارند شیشهء خیار شور را . آخ که چقدر خسته ام . و شیشهء خیار شور ، شترق می افتد روی سرامیک های آشپزخانه و آبش شره می کند و به گند می کشد آشپزخانه را و بد تر از آن روح خستهء مرا . داد می زنم ؛ « لعنتی ! ... » یک وقت هایی دنیا و شیشه های خیار شورش حتی ، با آدم سر جنگ دارند انگار ! نه ؟همین جوری که شیشه های شکستهء پخش و پلا را با جارو جمع می کنم فکر می کنم ؛ « باید با یکی حرف بزنم ! » خیار شور ها را می ریزم توی سطل زباله و فکر می کنم ؛ « باید با یکی حرف بزنم ! » با دستمال می افتم به جان سرامیک های آشپزخانه و اشکم سرازیر می شود ؛ « باید با یکی حرف بزنم من ! با یکی ... »
_ یک دوش آب گرم می گیرم ، لیوان چای توی دستم فکر می کنم ؛ « چه بد که یاد گرفتم ، تنهایی ، با درد هام کنار بیایم . چه بد ! »
_ همه چیز از آن جا شروع که نه ، تنها تمام می شود . و باورش سخت است . درد دارد .
_ من ؟ بسیار ، بسیار غمگینم ...شما ، سرتان سلامت ...

